غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

278

مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )

صاحب موصل وارد بلاد فرنگ شدند . در نزديكى طبريه ميان دو سپاه جنگ افتاد . هر دو سپاه نيك پاى فشردند . فرنگان منهزم شدند . امير مودود سپاهيان را فرمان داد بازگردند و بياسايند و در بهار بار ديگر گرد آيند . خود به دمشق رفت تا نزد طغدكين صاحب دمشق تا بهار بيارامد . روزى به مسجد جامع رفت تا نماز بخواند . مردى باطنى در هيئتى كه گويى براى او دعا مىكند و از او صدقه مىخواهد نزديكش شد و چهار ضربهء كارد بر او زد . مودود در همان روز بمرد . باطنى در حال كشته شد . هيچ كس او را نمىشناخت . سرش را بريدند و پيكرش را آتش زدند . در سال 511 ، ماه ذو الحجه ، سلطان محمد پسر ملكشاه پسر الب ارسلان بيمار شد . چون از زندگى نوميد شد ، پسر خود محمد را فراخواند و ببوسيد و هر دو گريستند . سپس فرمود برود و بر تخت شاهى بنشيند . پسر در آن هنگام بيش از چهارده سال داشت . پدر را گفت چنان كه ستارگان حكم مىكنند امروز روز نامباركى است . گفت : راست مىگويى ، براى پدرت نامبارك است اما براى تو مبارك است . پسر برخاست و تاج بر سر نهاد و دستبندها به دستها كرد و بر تخت نشست . سلطان محمد پادشاهى سخت مهيب بود . در عين حال عادل و نيك سيرت و شجاع . در سال 512 ، شانزدهم ماه ربيع الآخر ، امام المستظهر باللّه درگذشت . مدت عمرش چهل و يك سال و شش ماه بود و مدت خلافتش بيست و چهار سال . در ايام خلافت او در حضرت او براى سه پادشاه خطبهء پادشاهى خواندند : تاج الدوله تتش پسر الب ارسلان و سلطان بركيارق و سلطان محمد پسران ملكشاه . ابو صلت اميّهء مغربى « 581 » گفت : در حدود سال 510 به مصر رفتم . در آنجا طبيبى انطاكى ديدم به نام جرجيس و ملقب به فيلسوف . البته آنچنانكه كلاغ سياه را ابو البيضاء و مارگزيده را سليم گويند ! چنان مىنمود كه او را با ابو الخير سلامة بن رحمون يهودى طبيب مصرى دوستى است ولى سعى در آن مىكرد كه به نحوى قدر او فرو كاهد . از اين رو گاه فصولى در طب يا فلسفه ، البته بى معنى و باطل ، از كلمات آن قوم ترتيب مىداد و به كسانى مىداد كه نزد او روند و بخواهند آن عبارات را شرح و تفسير كند . او نيز ، بدون دقت و آگاهى ، شتابزده به شرح و تفسير