غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

276

مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )

همه به سمع و طاعت پذيرفتند و به نام ملكشاه در مسجد جامع بغداد خطبه خواندند . در سال 499 سلطان محمد پسر ملكشاه از آذربايجان به موصل آمد تا آنجا را از جگرميش فرمانرواى آن بستاند . بدين منظور شهر را در محاصره گرفت و با مردم شهر نبردى سخت در پيوست . پيادگان بيرون مىآمدند و به لشكر دستبردهاى جانانه مىزدند . اين نبرد از ماه صفر تا ماه جمادى الأولى ادامه يافت . عاقبت خبر مرگ سلطان بركيارق به جگرميش رسيد . نزد سلطان محمد رسولى فرستاد و اظهار فرمانبردارى كرد . وزير سلطان محمد ، نزد او آمد و گفت : مصلحت اين است كه همين ساعت نزد سلطان حاضر آيى كه هر چه از او بخواهى اجابت خواهد كرد . و دست او را گرفت و با خود ببرد . چون مردم موصل ديدند كه جگرميش را نزد سلطان مىبرند بانگ به گريه و شيون برداشتند و خاك بر سر ريختند . چون جگرميش بر سلطان محمد داخل شد ، سلطان برخاست و او را اكرام كرد و در آغوش كشيد و اجازت نشستن نداد و گفت : نزد رعيتت برگرد كه دلهايشان نزد توست و چشم به راه بازگشت تو هستند . جگرميش زمين خدمت ببوسيد و بازگشت . روز ديگر در خارج شهر موصل سماطى عظيم بيفكند و نزد سلطان هدايا و تحف و براى وزير چيزهايى گرانبها روان داشت . در سال 500 چاولى سقاوو به موصل لشكر برد ، هزار سوار . جگرميش فرمانرواى شهر با دو هزار تن به مقابله بيرون آمد . چون نبرد آغاز شد چاولى از قلب سپاه خويش به قلب سپاه جگرميش حمله كرد . ياران جگرميش به هزيمت رفتند و جز او كسى بر جاى نماند . او نيز گريختن نمىتوانست زيرا به فالج مبتلا بود و ياراى نشستن بر اسبش نبود و همواره او را در تخت روان مىبردند . جگرميش را اسير كرده نزد چاولى بردند . فرمان داد او را در جايى نگهدارند . چون خبر به موصل رسيد ، زنگى پسر جگرميش را به امارت نشاندند . چاولى موصل را در محاصره گرفت و به فرمان او جگرميش را هر روز بر استرى مىنشاندند و مىگردانيدند و يارانش را كه در موصل بودند ندا مىدادند كه شهر را تسليم كنند و جگر ميش را از اين شوربختى برهانند . او خود نيز مردمان را به اين كار فرمان مىداد ولى مردم به دو گوش نمىدادند . چاولى او را در چاهى حبس كرده بود . روزى مردهء او را از چاه