غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )
158
مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )
او گذاشت . اين كار سبب شد كه در نزد شوى گرامى شود و نيكبخت و دولتيار گردد . روزى كه از غناى حبابه به وجد آمده بود گفت : بگذاريد پرواز كنم . دلم مىخواهد پرواز كنم . حَبابه گفت : يا امير المؤمنين ما به تو احتياج داريم . گفت : نه ، پرواز خواهم كرد . حَبابه گفت : پس امت را به كه مىسپارى ؟ گفت : به تو ، به خدا سوگند . سپس برخاست و بر دست حَبابه بوسه زد . يكى از خادمانش كه اين منظره را ديده بود از نزد او بيرون آمد در حالى كه مىگفت : خدا چشمانت را بگرياند چقدر خود را خوار كردهاى ! روزى با حَبّابه به ناحيه اردن رفت تا تفرج كند . دانهء انگورى به سوى او افكند ، حَبابه دهان باز كرد تا آن را از هوا بگيرد . قضا را دانهء انگور در گلويش ماند و سبب مرگ او شد . يزيد بن عبد الملك پيكر او را در كنار گرفت و نگذاشت ببرند و به خاكش بسپارند تا آن پيكر بىجان بو گرفت . و پىدرپى او را مىبوسيد و مىبوييد و در او مىنگريست و مىگريست . پس از دفن حَبابه ، يزيد بن عبد الملك پانزده روز بزيست . چون بمرد در كنار حَبابه به خاكش سپردند . مرگ او در سال 105 هجرى بود و مدت خلافتش چهار سال و يك ماه بود . به هنگام مرگ چهل سال داشت . هشام پسر عبد الملك در اين سال هشام پسر عبد الملك به خلافت نشست ، در اواخر ماه شعبان . در اين هنگام سى و چهار سال از عمرش رفته بود . در رصافه بود كه بَريد بيامد و انگشترى و عصاى خلافت را آورد و به عنوان خليفه بر او سلام كرد . هشام سوار شد و از رصافه به دمشق رفت . در ايام هشام بن عبد الملك ، زيد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب خروج كرد . زيد به كوفه آمد و شيعيان به شتاب گرد او را گرفتند و گفتند : اميدواريم اين همان زمانى باشد كه بنى اميه هلاك مىشوند . سپس در نهان دست بيعت به او دادند . چهارده هزار تن با او بيعت كردند كه به جهاد ظالمان روند و دست ستم از سر مستضعفان كوتاه كنند . اين خبر به يوسف بن عمر كه امير بصره بود رسيد . در طلب او به جدّ در ايستاد . شيعه با خود قرار خروج نهادند و نزد زيد آمدند . از او پرسيدند : در باب ابو بكر و عمر چه مىگويى ؟ گفت : جز به نيكى از آن دو ياد نمىكنم . پس