غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )
159
مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )
گروهى از او بيزارى جستند و بيعتش را شكستند و از او نزد يوسف بن عمر سعايت كردند . يوسف بن عمر جماعتى را به طلب زيد فرستاد . زيد به مبارزت بيرون آمد در حالى كه جز چهارده تن با او نمانده بود . پس گفت : چنان كرديد كه با حسين كردند . آنگاه جنگ در گرفت و تيرى بر سر او آمد و پيكان به مغز سرش رسيد . او را از معركه به در بردند . او در همان شب از دنيا رفت و به خاك سپرده شد . روز ديگر از قبرش بيرون آوردند و بردار كردند . هشام نزد يوسف كس فرستاد كه آن گوسالهء عراق را بسوزاند ، يوسف نيز پيكر او را بسوخت . پسرش يحيى جان خويش برهانيد و به بلخ رفت . گفتهاند هشام بن عبد الملك مردى خردمند بود . روزى يكى از پسرانش به نماز جمعه حاضر نشد ، هشام از او پرسيد ، چرا به نماز جمعه حاضر نشده بودى ؟ گفت : اسبم مرده بود . هشام گفت : آيا از راه رفتن هم عاجز بودى ؟ سپس فرمان داد تا يك سال بر مركب ننشيند . همچنين مردى را نزد او آوردند كه در خانهء او كنيزان نوازنده و شراب و بربط يافته بودند . هشام گفت : آن طنبور را بر سر او بشكنيد . چون بر سرش مىزدند مرد مىگريست . گفتندش : بايد بر اين بلا پاى دارى . مرد گفت : آيا مىپنداريد از اينكه مرا مىزنند مىگريم ؟ نه ، از اين مىگريم كه بربط را تحقير مىكند و آن را طنبور مىنامد . گويند يكى از عاملانش به او نوشت : براى امير المؤمنين سبدى شفتالو فرستادم . در جواب او نوشت : شفتالوها رسيد ، ما را از آن خوش آمد . بيشتر بفرست . در سبد را هم محكم كن . يكى ديگر از عاملانش سبدى سماروغ [ : قارچ ] برايش فرستاد . هشام در جواب او نوشت : سماروغ رسيد . چهل دانه بود . بعضى ها كمى خراب شده بود . اگر چيزى مىفرستى ميانشان را شن بريز تا تكان نخورند و به يك ديگر نزنند . گفتندش تو هم بخيل هستى و هم ترسو ، چگونه طمع خلافت دارى ؟ گفت : چسان طمع خلافت در سر نپرورانم كه هم بردبارم و هم پاكدامن . هشام در رصافه به سال 125 بمرد . « 455 » مدت خلافتش بيست سال بود و به هنگام مرگ پنجاه و پنج سال داشت . بيمارىاش گلو درد يا خناق بود .