غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

157

مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )

دير سمعان بود و در آنجا نيز به خاك سپرده شد . مدت خلافتش دو سال و پنج ماه بود و عمرش سى و نه سال . مَسْلَمة بن عبد الملك گفته است : نزد عمر بن عبد العزيز رفتم تا او را عيادت كنم . ديدم بر نهاليى از برگ خرما افتاده بود و بالشى چرمين و رنگ باخته و پاره در زير سر داشت و جامه‌اى شوخگن در بر . به خواهرم فاطمه كه زن او بود گفتم : جامهء امير المؤمنين را بشوييد . گفت : خواهيم شست . روز ديگر كه باز به عيادتش رفتم همان جامه را همچنان شوخگن بر تن داشت . گفتم : نگفته بودم كه جامهء او را بشوييد ؟ گفت : به خدا سوگند جز آن جامهء ديگر ندارد . من سبحان الله گفتم و گريه بر من افتاد و گفتم : خدا تو را رحمت كند كه ما را از خداى عز و جل ترسانيدى و نامت در زمرهء صالحان براى ما بماند . گويند هزينهء زندگى او در هر روز دو درهم بود . در ايام او بود كه دولت بنى هاشم تحرّك خود را آغاز كرد . يزيد پسر عبد الملك كنيهء او ابو خالد است . دهمين فرزندان مروان بود . چون به خلافت رسيد عمر بن هُبَيْرة الفزارى را امارت عراقين و خراسان داد و مَسْلَمة بن عبد الملك را به قتال يزيد پسر مهلب فرستاد . مَسْلَمه پسر مهلب را به قتل رسانيد و سرش را نزد او فرستاد . يزيد بن عبد الملك مردى عياش و دوستدار لهو و لعب بود . به حبّابهء آوازه خوان عشق مىورزيد . و اين عشق بر سر زبانها افتاد . گويند يزيد بن عبد الملك در ايام خلافت برادرش سليمان به حج رفت و حبّابه را به چهار هزار دينار خريد . سليمان گفت : مىخواهم يزيد را از هر كارى ممنوع دارم . چون يزيد بشنيد حبابه را از نزد خود دور كرد و مردى مصرى او را بخريد . چون يزيد بن عبد الملك به خلافت رسيد ، زنش سعده به او گفت : آيا هنوز در اين دنيا چيزى هست كه آرزوى آن را داشته باشى ؟ گفت : آرى ، حَبّابه را مىخواهم . سعده كس فرستاد و آن زن را خريد و بياراستش و پشت پرده‌اى نشاند و باز گفت : يا امير المؤمنين آيا در اين دنيا آرزويى دارى ؟ گفت : تو را گفتم كه حَبّابه را مىخواهم . سعده پرده به آن سو زد و گفت : اين هم حبابه . آنگاه برخاست و برفت و حَبابه را با