ابن خلدون ( مترجم : م . محمد پروين گنابادى )
1073
تاريخ ابن خلدون ( مقدمه تاريخ ابن خلدون ) ( فارسى )
كند ، چه ديگر از نعمت زندگى و روشنائى بىبهره است . و اينكه از جسد و نفس نام بردم بدان سبب است كه اين صنعت همانند جسد انسان است كه تركيب آن وابسته به خوراك و ناشتا و شام است ، ولى قوام و كمال آن بسبب نفس زندهء تابناكى است كه بوسيلهء آن كارهاى بزرگ انجام ميدهد و به يارى و نيروى زندهاى كه در آن هست اشياء متضاد و متقابلى بوجود مىآورد كه موجود ديگرى قادر بر آنها نيست . و انسان از اين رو منفعل مىشود [ 1 ] كه تركيب طبايع او با هم اختلاف دارد و اگر طبايع او سازگار و موافق مىبود و از عرضها و تضاد مصون مىماند ، آنگاه نفس او قادر نمىبود كه از جسد خارج شود و موجودى باقى و جاويدان بشمار ميرفت . و منزه است خداى تعالى مدبر اشياء . و بايد دانست طبايعى ( موادى ) كه از آنها اين اكسير حادث مىشود در آغاز كيفيت دفع كنندهايست كه متصاعد مىشود و نيازمند بپايانى است و داراى اين خصوصيت نيست كه اگر بجسدى منتقل گردد به آنچه از آن تركيب يافته استحاله شود چنان كه در سطور پيش دربارهء انسان گفتيم ، زيرا اجزاى طبايع ( مواد ) اين گوهر به يكديگر نيازمند هستند و مادهء واحدى را تشكيل ميدهند كه از لحاظ قوت و تأثير بنفس و از نظر تركيب و ابزار حس به جسد شباهت دارند . در صورتى كه گوهر مزبور نخست ، طبايع ( مواد ) مستقل و سادهاى بوده است . شگفتا از خواص و افعال طبايع ! « ببينيد » چگونه به « جنس » ضعيف نيرو و قوت اختصاص ميدهد كه بر تجزيه و تركيب و تكميل اشياء توانا مىشود و از اين رو من موضوع قوى و ضعيف را « براى مفهوم نفس و جسد » به كار بردم . و همانا روى دادن تغيير و فنا در تركيب نخستين « جسد » بسبب اختلاف است ولى در تركيب دوم « نفس » اين امر بسبب اتفاق نابود شده است . و برخى از
--> [ 1 - ) ] در متن چنين است : و انما انفعل الانسان ، دسلان بدينسان ترجمه كرده است LL , hommeestPassif و در حاشيه مينويسد : معنى احتمالى آن اين است كه : انسان ميميرد ، ولى به نظر نگارنده شايد در اصل « انفصل » بوده است يعنى انسان از هم ميگسلد و تجزيه مىشود .