مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
645
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
و پيغمبر را به علت خردسالى در پشت رحلهاى خويش نهادند . بحيرا گفت : هيچ كس را از طعام من بىنصيب مگذاريد . آنگاه حضرت را فراخواندند . بحيرا هنگامى كه او را ديد نشانههاى پيامبرى را در او ديد و دلايل آن را شناخت و او را به دامن گرفت و در آغوش كشيد ، و به ابو طالب گفت : اين پسر ، كيست ؟ گفت : او فرزند من است . گفت : ممكن نيست كه پدر اين پسر زنده باشد . گفت : فرزند برادر من است . بحيرا گفت : فرزند برادرت را ببر و در مورد او از يهوديان بر حذر باش چرا كه اين پسر برادر تو ، مقامى بزرگ خواهد يافت . ابو طالب بازرگانى خويش را به پايان برد و به سرعت به مكه بازگشت و در اين مورد گفته است : آيا در آنچه « بحيرا » و « عدّاس » گفتهاند / براى قريش آيت و نشانهاى نيست ؟ گويند پيغمبر به سن جوانى رسيد . زيبا بود و خداوند او را از پليديهاى جاهليت بر كنار داشت ، چرا كه در حق وى كرامتى مىخواست به حدى كه نام وى در ميان قومش « راستگوى » و « امين » بود . همين كه به بيست سالگى رسيد ، جنگ فجار روى داد . در روايت ابن اسحاق و واقدى آمده و از ابو عبيده از عمرو بن علاء روايت شده كه جنگ فجار در چهارده سالگى يا پانزده سالگى حضرت روى داد و پيغمبر فرمود كه من در نبرد فجار تير به عموهايم مىدادم و اين جنگ از اين روى به فجار ناميده شده كه مردم با اين چند نبرد در ماه حرام مرتكب فجور شدند . و كار بدين گونه بود كه نعمان بن منذر ، عامل ابرويز بر حيره ، هر سال يك لطيمه ( بار مشك ) به همراهى يك مرد از عرب به بازار عكاظ مىفرستاد . در اين سال گفت : چه كسى همراه اين عير ( بار ) خواهد رفت ؟ عروة بن عتبة بن جعفر بن كلاب الرحال گفت : من اى پادشاه و براض بن قيس كه خليع بود ( و خليع كسى است كه از هم پيمانان و حليفان خويش بريده باشد و هر كس او را بكشد خونش هدر است ) گفت : من اى شهريار ! گفت : آيا تو مىتوانى آن را از شيح و قيصوم حفظ كنى با اينكه تو مثل سك خليع هستى تو ناتوانترى از اين . براض گفت : آيا آن را از كنانه هم حفظ خواهى كرد ؟ گفت : آرى و از تمام مردم . آنگاه نعمان لطيمه را به عروة سپرد و براض در پى او رفت وقتى به « تيمن ذى طلال » رسيدند وى فرصتى يافت و بر عروة حمله برد و او را كشت و اين در ماههاى حرام بود و در اين باره گفته است : و داهيهاى كه پيش از من مايهء هول مردمان بود / و من كمر بستم به قتلش به يارى بنى بكر . / و خانههاى بنى كلاب را ويران كردم . / و موالى را از پستانها شير دادم . / در « تيمن ذى طلال » و او به خاك افتاد ، همچون تنهء