مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
952
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
مىنشست و با خويش سخن مىگفت . هنگامى كه ابو جعفر در روميه در خيمههاى خويش بود ، ابو مسلم نزد او رسيد . ابو جعفر فرمان داد تا مردم ابو مسلم را پذيره شدند و او را فرود آوردند و چند روز بزرگداشت كردند ، آنگاه به متهم كردن ابو مسلم پرداخت و ابو مسلم هراسان گرديد . هنگامى كه پيغامگزاران در رى نزد ابو مسلم آمدند ، ابو مسلم با مردى از يارانش به نام « بانويه » مشورت كرد . او چنين ديد كه وى راه خراسان را ادامه دهد و اين پيغامگزاران را گردن زند . ابو مسلم گفت : « اينك اوست كه مرا به تير مىزند . تو چه مىبينى ؟ » گفت : « تو خرد را در رى رها كردى ( تركت الرأى بالرىّ و اين سخن ضرب المثلى گرديد . ) ولى چاره اين است كه تو آغاز كنى . چرا كه تو كشته خواهى شد . چون بر او وارد شوى شمشير را فرود آور و ما بر در مىايستيم شايد بتوانى به دفاع از خود بپردازى تا ما برسيم . » ابو جعفر به كشتن او كمر بسته بود . از پاسبانان خويش چهار تن را در خانه در كمين نهاده بود از جملهء آن چهار تن شبيب مروزى بود و ابو حنيفه حرب بن قيس . ابو جعفر گفت : « هنگامى كه من دست بر دست كوفتم شما كار خود را آغاز كنيد . » و در غير وقت كس نزد ابو مسلم فرستاد و او را فراخواند . ابو مسلم به درخواست عيسى بن موسى - كه با او پيمان بسته بود و در زينهار او بود - نزد وى روانه شد . عيسى به دو گفت : « تو در پيش برو و من از پى تو مىآيم . » ابو مسلم گفت : « من از او بر جان خويش هراس دارم . » عيسى گفت : « تو در امان و زينهار منى . چگونه به امير المؤمنين بد گمان شدهاى كه پيمان خويش را بشكند . » ابو جعفر كس نزد عيسى فرستاد كه تو از آمدن سرباز زن . ابو مسلم آمد و دربان در برابر او ايستاد كه امير شمشير خويش را به من دهد . ابو مسلم گفت : « پيش از اين بدين گونه نبود . » دربان گفت : « از اين كار ناگزيرى . » ابو مسلم شمشير خويش را به دو داد و به درون رفت و به ابو جعفر از اين ماجرا شكايت كرد . ابو جعفر گفت : « هر كه چنين فرمانى به دو داده خدايش زشت كناد ! » سپس ابو جعفر به دو آغاز عتاب كرد . لغزشهاى او را بر مىشمرد از جمله گناهانى كه بر او شمرد يكى اين بود كه گفت : « آيا تو نبودى كه به هنگام نگارش نامه نام خويش را بر نام من مقدم داشتى ؟ و چون به نزد ما درآمدى پرسيدى فرزند حارثيه كدام است ؟ و از آمنه دختر على بن عبد الله بن عباس خواستگارى كردى و چنين مىپنداشتى كه تو سليط بن عبد الله بن عباس هستى ؟ چه چيز تو را بدان واداشت كه سليمان بن كثير خزاعى را با آن همه كوشش و تأثيرى كه در كار دعوت ما داشت كشتى ، بى آنكه در امرى از امور خلافت دخالت كرده باشد ؟ » ابو مسلم آغاز پوزشطلبى كرد . زمين را بوسه مىداد و مىگفت : « او قصد مخالفت