مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

944

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

محمد نامه را خواند و خاموش ماند . پيغامگزار به دو گفت : « پاسخ چيست ؟ » جعفر بن محمد نامه را به شعلهء چراغ نزديك كرد و آن را آتش زد و گفت : « پاسخ اين است . » پيغامگزار نزد عبد الله بن حسين بن حسن رفت و نامه را به دو رسانيد او پذيرفت و قبول كرد ، اما جعفر بن محمد به دو اشارت كرد تا از اين كار كناره‌گيرى كند ، چرا كه ابو سلمه فريب خورده و كشته خواهد شد . و گفت كه اين كار به دست شما نخواهد افتاد ، چرا كه ابو هاشم بديشان خبر داده كه خلافت در خاندان عباس خواهد بود . آن هنگام و زمان معين كه مردم در انتظار آن بودند كه ايشان خروج كنند به پايان رسيد و خراسانيان به ترديد افتادند و نزد ابو سلمه گرد آمدند و گفتند : ما از ژرفاى خراسان به سوى تو آمده‌ايم و پاره‌اى از زمان چنان كه مىبينى گذشته است . يا بايد آن امامى را كه ما را به او فرا خوانده‌اى نزد ما بيرون آورى يا اينكه ما به ميهن خويش بازگرديم . مردم اين خراسانيان را سياه جامگان مىخواندند ، چرا كه جامه‌هاى سياه به تن داشتند . ابو مسلم به قحطبه نامه نوشت كه با ابن هبيره درآويز . ايشان در دهانهء زاب با يك ديگر برخورد كردند و زاب در بيست فرسنگى كوفه است . ابن هبيره شكست خورد و به واسط گريخت و در آنجا حصارى شد و قحطبه ناگهان گم شد و دانسته نشد كه آيا غرق شد يا كشته گرديد . سركردگى سياه جامگان به حميد بن قحطبه رسيد و او در پى ابن هبيره روانه شد و او را محاصره كرد . ابو مسلم با ابراهيم امام در روز فلان از ماه فلان قرارى نهاده بود كه خروج كنند و با ايشان سرداران و نقيبانى - از آنها كه دعوت او را پذيرفته بودند - فرستاده بود و همراه ايشان از آلات و ابزار و شمشير و مركب و آنچه از مال و فرش و اثاث و اسلحه امام بدان نياز داشت ، روانه كرده بود . آن روز مقرر گذشت و ايشان هيچ نشانى از آن نديدند ، چرا كه ابراهيم مرده بود و به ابو سلمه خيانت شده بود و ابو سلمه را وزير آل محمد مىناميدند . ايشان با ابو سلمه به مناظره پرداختند و از او خواستار شدند . ابو سلمه گفت : « شتاب مكنيد . » و منتظر بازگشتن خبر علويان بود كه نامه بديشان نوشته بود . ابو حميد سمرقندى ، كه يكى از سرداران بود ، غلامى خوارزمى به نام سابق به ابراهيم هديه كرده بود ، ابو حميد او را در راه ديد و جوياى امام شد . سابق به دو گفت كه وى در سراى بنى فلان است و ابو مسلم او را از آشكار شدن و خروج باز مىدارد . ابو حميد به دو گفت : « مرا نزد او بر . » سابق گفت : « من اين كار را جز به اجازهء او نمىكنم . » ابو حميد