مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

922

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

و پسرش عبد الله بن عبد الملك بن مروان را به يارى حجاج فرستاد و او ابن الاشعث را با تمام اموال و خانواده‌اش به بصره فرستاد و از ياران او سه هزار مرد را اسير گرفت و نگه داشت و گردنهاشان را زد . ابن اشعث آهنگ سيستان كرد و متوجّه ناحيهء رتبيل شد و به او پناهنده شد . رتبيل پذيرفت و او را پناه داد . گويند حجاج هزار هزار و چهارصد هزار درهم همراه عمارة بن تميم كرد با سى سوار نزد رتبيل فرستاد كه عبد الرحمن بن اشعث را تسليم او كند . و رتبيل به عبد الرحمن بن اشعث خيانت كرد و او را تسليم ايشان داشت و او را به زنجير كردند كه نزد حجاج ببرند . ابن اشعث گفت : « به خدا سوگند كه حجاج نمىتواند مرا بازيچهء خويش قرار دهد مانند گربه با موش . » و خويش را در رخج ، از بالاى قصرى كه در آن بود ، به زير افكند و مرد . سرش را نزد حجاج بردند ، حجاج هم آن را نزد عبد الملك بن مروان فرستاد و او نيز روانهء مصر كرد و شاعر دربارهء او گفت : چه مايه دور است اين پيكر از سرش / سرى در مصر و پيكرى در رخج [ 1 ] . و مهلّب در خراسان مرد و پسرش يزيد بن مهلب را جانشين خويش كرد ، ولى حجاج او را از كار بر كنار كرد و قتيبة بن مسلم باهلى را - كه در رى فرمانروايى داشت - به جاى او فرستاد . يزيد روانه گرديد و در راه خبر مرگ عبد الملك بن مروان را شنيد و كار به دست وليد بن عبد الملك افتاد . حجاج يزيد را گرفت و به شكنجه و آزار او پرداخت ، و مالش را تاراج كرد . يزيد از زندان وى گريخت و به سليمان بن عبد الملك پناهنده شد و او نزد وليد از او پايمردى كرد تا دست از او برداشت . يزيد شخصى جوانمرد بود . و قتيبه مردى دلاور و در مورد اين دو تن گفته‌اند : آنگاه كه يزيد در خراسان بود / همه درهاى نيكى بر خراسان گشوده بود / و از پس او كسى جاى وى را گرفت كه دستى گشاده ندارد و گويى سركه با رويش آميخته / گرسنگى ، در ميان تاريكى ، فرود مىآيد . / خداوند گمراهان را بهره‌مندى مبخشاياد ، چيست گمراهى ؟ گويند او مردى سختگير و پرآواز بود و در كار ولايت بدرفتار و بر نواحى كارگزارانى فرستاد . به روزگار ولايت او ، قتيبة بن مسلم به ما وراء النهر بيرون شد . به شهر بخارا رفت و ايشان مرتد شده بودند . و ترك و سغد و چاچ و فرغانه شورش كردند . چهار ماه پيرامون

--> [ 1 ] رجوع شود به التنبيه و الاشراف مسعودى ، ص 273 كه بيت ديگرى از اين شعر را نقل كرده است . مسعودى گويد : « عبد الملك هم سر او را به مصر فرستاد نزد برادرش عبد العزيز و شاعر در اين باره گويد . . . »