مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

916

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

بر سر مردم عراق فرو فرستاده است . آنگاه كه عمر گفت : « خدايا مردم عراق با من تباهى كردند ، ايشان را تباه كن [ 1 ] ، بار خدايا هر چه زودتر آن غلام ثقفى را به ميان ايشان بفرست تا به شيوهء جاهليت رفتار كند ، نه از نيكوكارشان بپذيرد و نه از گناهكارشان درگذرد . چرا كه شيطان در ميان ايشان تخم نهاده و جوجه باز كرده است . » و اين خبر را ابو عرفهء حضرمى ، از مردم شام ، روايت كرده است . گويند كه عمر آگاه شد كه مردم عراق بر پيشواى خويش ريگ‌پرانى كرده‌اند و اين سخن را گفت . و از بسيارى شنيدم كه اين بلا به نفرين على بود كه گفت : « بار خدايا ! همچنان كه من با ايشان دوستانه و صميمى رفتار كردم و اينان با من نيرنگ ساز كردند و همچنان كه من ايشان را زينهار دادم و ايشان مايهء بيم و هراس من شدند ، مردى در ميان ايشان برانگيز كه به شيوهء روزگار جاهليت فرمانگذارى كند . » روايت اين چنين است و خداى بهتر داند ، چرا كه چنين امرى محال مىنمايد ، زيرا بر مسلمان روا نيست كه از پروردگار خويش بخواهد كه ستم و جور كند . شمايل حجاج و نژاد و پيشهء او گويند حجاج مردى اخفش [ 2 ] بوده و منقوص الجاعرتين [ 3 ] با ساقهايى بسيار لاغر و نازك ، كوچك اندام و با صدايى نازك و كوتاه بالا و او فرزند يوسف بن حكم بن عقيل بن مسعود بن عامر از كودنان ثقيف بود و كنيه‌اش ابو محمد ، مادرش او را كليب نام نهاده بود . وى در آغاز كار در طائف آموزگار كودكان بود و نخستين جايى كه وى به عنوان والى بدانجا رفت ، تباله ، در حجاز ، بود و چون بدان كار مشغول شد ، آن را كوچك و خرد احساس كرد و منصرف گرديد ، از اين روى است كه در مثل گويند : « بىارج‌تر از تباله در نظر حجاج . . . [ 4 ] » سپس متصدى شرطهء ابان بن مروان شد . سپس عبد الملك - هنگام بازگشت به شام - او را متصدى ساقهء ( انتهاى لشكر يا موكب ) خويش كرد و بعد او را به پيكار با ابن زبير فرستاد و حجاج ابن زبير را كشت و عبد الملك سه سال او را والى حجاز كرد و بعد والى عراق .

--> [ 1 ] متن غلط بود . از روى المعارف ابن قنيبه ، ص 397 تصحيح شد . [ 2 ، 3 ] اخفش : مردى كه چشمان تنگ و كم نور دارد ، شبكور . منقوص الجاعرتين : كسى كه در استخوان نشيمنگاه يا كفلش نقصان باشد . [ 4 ] اهون من تباله على الحجّاج ، ضرب المثل است . مراجعه شود به تاج العروس ، در مادهء تبل .