مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
892
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
مىرود ، گفت : « مرا بدين كار نيازى نيست ، بهتر آن مىبينم كه آن را به معاويه تسليم كنم تا تبعات و گناههاى اين كار بر گردن او باشد . » حسين به دو گفت : « تو را به خدا سوگند نخستين كسى مباش كه پدرش را عيب كرده و از راى و انديشهء او برگشته . » حسن گفت : « بايد از آنچه من مىگويم پيروى كنى و گرنه تو را تا هنگامى كه از كار فارغ شوم در آهن خواهم كرد . » حسين به دو گفت : « اختيار با توست ولى من اين كار را ناخوش دارم . » پس حسن به خطبه ايستاد و نظر خويش را يادآور شد كه سلامت را بر خلافت ترجيح مىدهد . مردم گفتند او خود را به خاطر معاويه از خلافت بازگرفت و اين كار بر ايشان سخت آمد ، چرا كه با او تا پاى جان بيعت كرده بودند . از اين روى بر او شوريدند و سخنش را قطع كردند و سراپردههاى او را دريدند و مردى در كفل او ضربتى زد كه بر كشتنگاه او اصابت نكرد و از نزد او به سوى كوفه رفتند . حسن را به مداين بردند و خون بسيار از تنش رفته بود و او را معالجه كردند . او كس نزد معاويه فرستاد و تسليم خويش را يادآور شد . معاويه به دو نامه نوشت كه : « امّا بعد ، تو بدين كار شايستهتر و سزاوارترى به جهت خويشاوندى و نزديكى ( با پيامبر ) و چنين و چنان . . . و اگر مىدانستم كه تو دقيقتر و با احتياطتر به پاسدارى حريم اين امت مىپردازى و با دشمنان ايشان ستيزهجوىترى ، من با تو بيعت مىكردم ، پس اكنون هر چه مىخواهى طلب كن . » و نامهاى سپيد كه در پايان آن مهر نهاده بود ، براى او فرستاد . حسن اموالى و ضياعى چند و نيز امان براى شيعهء على از او خواست و در آن نامه نوشت و از ياران پيامبر ، گواهانى بر اين كار گرفت . و در خصوص تسليم امر به معاويه نامهاى نوشت كه وى به كتاب خدا و سنت پيامبر و سيرهء خلفاى پيشين رفتار كند و پس از خويش خلافت را به كسى نسپارد و كار بر نهاد شورى استوار باشد و ياران على هر كجا هستند در زينهار باشند . قيس بن سعد بر سر جنگ بود و قصد معاويه داشت . معاويه كس نزد او فرستاد كه تو به اطاعت چه كسى با من در افتادهاى با اينكه مهتر تو با من بيعت كرد . و نامهاى سپيد نزد او فرستاد و پاى آن نامه را مهر كرد و گفت : « هر چه مىخواهى طلب كن . » قيس از او هيچ چيز به جز امان براى خود و همراهانش نخواست . معاويه ايشان را امان داد و ايشان روانه شدند . معاويه با حسن در يك منزلى كوفه برخورد كردند و با هم به كوفه درآمدند . سپس معاويه از سر تعريض گفت : « اى ابو محمد ! تو به چيزى سخاوت ورزيدى كه مردان را در چنان چيزى سخاوتمندى و بخشش نيست . پس برخيز و به مردم اعلام كن . » حسن برخاست و خداى را سپاسگزارى كرد و ستود و سپس گفت : « اگر شما ميان