مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
887
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
بهتر است از اين جنگ كه ميان معاويه و على است . اگر صلاح مىدانى ما هر دوشان را بيرون آوريم و كسى را كه مورد پسند و دلخواه مسلمانان است به خلافت برگزينيم . چرا كه اين امر امانتى بزرگ است بر گردن ما . » ابو موسى گفت : « مانعى ندارد . » عمرو عاص گفت : « اى غلام بنويس ! » سپس آن نامه را مهر بر نهادند . از جاى برخاستند و روز به درازا كشيده بود و سخن افزون شده بود . عمرو بدانچه خواستار بود - يعنى اقرار ابو موسى به اينكه عثمان به ظلم كشته شد و نيز بيرون كردن على و معاويه از امارت - رسيده بود . چون فردا روز شد و آن دو براى نظر نشستند ، عمرو گفت : « اى ابو موسى ! ما على و معاويه را از اين امر بيرون كرديم ، حال براى اين كار هر كه را مىخواهى نامزد كن . » ابو موسى گفت : « من حسن بن على را نامزد مىكنم » عمرو گفت : « تو پدرش را از كار بر كنار مىكنى آنگاه پسرش را به جاى او مىنشانى ؟ » ابو موسى گفت : « پس عبد الله بن عمر . » عمرو گفت : « او پرهيزكارتر از اين است كه در چنين كارى وارد شود . » ابو موسى چند تن ديگر را كه عمرو راضى نبود نام برد . سپس به عمرو گفت : « تو نامزد كن اى ابو عبد الله ! » عمرو گفت : « من معاوية بن ابى سفيان را نامزد مىكنم . » ابو موسى گفت : « او شايستهء اين كار نيست . » عمرو عاص گفت : « پس پسرم عبد الله بن عمرو را نامزد كن . » ابو موسى احساس كرد كه وى او را بازيچه قرار داده است . به دو گفت : آيا چنين كردى ؟ نفرين خدا بر تو باد ! داستان تو « داستان سگ است كه اگر بر او حمله برى زبان از دهن بيرون مىكند و اگر رهايش كنى ، زبان از دهان بيرون مىكند » ( 7 : 170 ) عمرو به دو گفت : نفرين خدا بر تو باد داستان تو « داستان خر است كه كتاب بر آن بار كرده باشند » ! ( 62 : 5 ) سپس عمرو گفت : اين مرد ، صاحب خويش را از خلافت باز گرفت . آنگاه عمرو انگشترى خويش را بيرون كرد و گفت : « من نيز او را از خلافت باز كردم همان گونه كه اين انگشترى را از دستم به درآوردم . » سپس انگشتريش را در دست ديگرش كرد و گفت : « و معاويه را به خلافت درآوردم همان گونه كه انگشتريم را بدين دستم كرد . » بعضى گفتند وى على را خلع كرد ، اما معاويه را داخل نكرد تا آنگاه كه به شام درآمد . سپس ابو موسى بر مركب خويش نشست و به مكه رفت و عمرو به شام رفت . شاعر در اين باره گفته است : اى ابو موسى در فتنه افتادى / و پير مردى بودى كمژرفا و بىزبان . / عمرو تو را به كارى واداشت / كه دو دست بدان نزديك نمىشود ! / و تو او را اجابت كردى و پيشوايى را بخشيدى / آه از تو اى پيرمرد يمانى ! چون عمرو به شام رفت ، معاويه را به ولايت برگزيد و مردم با او بيعت كردند و