مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

877

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

گذشته از جمادى الاخر سال سى و شش ، روى داد . مردم براى جنگ آماده شدند و شتر ( جمل ) را بيرون آوردند . عايشه در هودجى بود و نام آن شتر عسكر بود . على به سپاه خويش گفت : « تا ايشان كسى از شما نكشته‌اند ، شما جنگ را آغاز مكنيد . اگر به هزيمت شدند از اموال ايشان چيزى مگيريد و بر زخميان و مجروحان تندى و بدرفتارى مكنيد . و اگر كسى گريزان شد و پشت كرد در پى او مرويد و هر كس اسلحهء خويش را افكند او در امان است . » ايشان از ياران على شش تن را كشتند و جنگ ميان ايشان درگرفت . على بيرون آمد و زبير را فرا خواند . زبير آمد و ايستاد . على به دو گفت : « چه چيز تو را به اينجا آورد ؟ » زبير گفت : « تو را شايستهء اين كار نمىبينم . » على گفت : آيا به خاطر دارى سخن پيامبر را كه گفت : « پسر عمويت با تو جنگ خواهد كرد و او در حق تو ستمكار خواهد بود . » زبير منصرف شد و رفت . ولى پسرش عبد الله زبير نزد او رفت و وى را به جنگ وادار كرد و نگاه داشت تا اينكه بازگرديد و در صف ايستاد . سپس على رفت تا به طلحه رسيد . به دو گفت : « همسر پيامبر خدا را آوردى و همسر خود را در خانه نهادى ! » جنگ در گرفت . على گفت : « كدام يك از شمايان اين قرآن را بر ايشان عرضه مىدارد و مىگويد اين قرآن ميان ما و شما . » جوانى گرفت و پيش رفت ، دستش را بريدند . به دست چپش گرفت . سپس على پيش رفت و ايشان را در خون او و خون ايشان به خدا سوگند داد . ايشان جز جنگ را نپذيرفتند و بنو ضبة رجز خواندند كه : ماييم بنو ضبة ياران جمل / مرگ را فرود مىآوريم ، آنگاه كه فرا رسد / با سر نيزه‌ها خبر مرگ فرزند عفّان را مىدهيم . / آن بزرگ ما را باز پس دهيد ، و سپس گوييم : آرى . و زنى از ايشان بدين گونه رجز خواند : بار خدايا شتر على را پى كن / و آن شتر كه او را حمل مىكند نامبارك گردان . و ابن عتّاب مىگفت : منم فرزند عتّاب كه شمشيرم فريادگر است . / و مرگ در راه شتر مجلّل بايد . آنگاه على بر ايشان حمله برد و ايشان گريزان شدند و زبير پشت گرداند . عمّار ياسر در پى او رفت و گفت : « اى ابو عبد الله تو ترسو نيستى اما مىبينم كه در شك هستى . » گفت : « چنين است . » گفت : « خداوند تو را خواهد بخشود . » و رفت تا اينكه به وادى السباع رسيد . طلحه پشت گردانده بود كه مروان بن حكم تيرى بر او زد . و مروان در حال گريز بود . دو ساق پاى طلحه را به يك ديگر دوخت و او را كشت و به ابان بن عثمان گفت : « يكى