مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
878
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
از كشندگان پدرت را كشتم » و هفتاد كس در پيشاپيش جمل كشته شدند . يكى پس از ديگرى مهار شتر را به دست مىگرفتند و هودج ، از بسيارى تيرهايى كه بدان خورده بود ، همچون پر كركس شده بود . على گفت : « گمان نمىكنم كه جز اين هودج ، ديگرى را با شما سر جنگ باشد . » عمّار به محمد بن ابى بكر گفت : « تو پيش رو تا تو او را ببينى » و عمار به عقب هودج روى آورد از . . . [ 1 ] و اين مردم به جاى او . . . [ 2 ] تا در بر او ايستاده و به محمد بن ابى بكر گفت : « بنگر كه او زنده است يا نه ؟ » محمد سرش را به درون هودج برد . عايشه گفت : « كيست اين كس كه سر در حرم پيامبر خدا مىكند . » محمد گفت : « دشمنترين كس خانوادهات به تو . » و سپس سرش را بيرون كرد و گفت : « چيزى به او اصابت نكرده ، مگر خراشى در بازويش . » على گفت : « راست مىگفت پيامبر خدا . » سپس گفت : « مردمان را به آشوب و شورش پژوهى خواندى » و سخن بسيار گفت . عايشه گفت : « اى فرزند ابو طالب اينك كه فرمانروايى يافتى به نيكى رفتار كن . » ابن عباس آمد و گفت : « نام مادر مؤمنين بر او به مناسبت ماست . » عايشه گفت : « آرى . » ابن عباس گفت : « آيا ما دوستداران شوهر تو نيستيم ؟ » گفت : « چرا » گفت : « پس از چه بىاجازهء ما بيرون آمدى . » گفت : « سرنوشت و فرمان چنين بود . » و على حذيفه را به مدينه امير كرد . گويند عايشه گفت : اگر مىدانستم كه جنگ روى مىدهد حاضر نمىشدم و من فقط خواستم كه ميان مردمان صلح برقرار كنم . و چندان گريست كه چشمانش كور شد و مىگفت : اى كاش من چيزى بى ارج و فراموش شده بودم و در جنگ جمل حضور نمىيافتم . زبير كه از هر دو گروه كنارهگيرى كرده بود ، كس نزد احنف بن قيس فرستاد كه او را از جاى خويش آگاه كند ، عمرو بن جرموز آگاهى يافت . نزد او رفت . چون زبير او را ديد . . . [ 3 ] و به نماز ايستاد ، ابن جرموز از پشت او را زد و كشت و انگشترش را نزد على آورد . على گفت : « قاتل فرزند صفيّه را به آتش بشارت ده » [ 4 ] و او اين سخن را گفته و خداى داناتر است ، چرا كه زبير برگشته بود و توبه كرده بود و هر گناهكار گريزان از حق ، هنگامى كه بازگردد ، خونش حرام مىشود . ديگر اينكه وى در حق زبير نيرنگ ساز
--> [ 1 ، 2 ] افتادگى دارد . [ 3 ] افتادگى دارد . [ 4 ] در حاشيه با خط جديدى نوشتهاند : آنچه در كتابها آمده اين است كه اين سخن حديث است و على بن ابى طالب آن را روايت كرده .