مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

786

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

« بر خويشتن خويش مغرور شده‌اى ، چنين مىپندارى كه بنى عبد مناف تو را رها مىكنند كه بر روى زمين راه به روى در حالى كه پسر عموى ايشان را كشته باشى ؟ آيا نزد خانوادهء خويش نمىروى تا كار ايشان را سامان بخشى ؟ » عمر پرسيد : « كدام خانوادهء من ؟ » گفت : « خواهرت و دامادت . » عمر راه خويش را به سوى ايشان برگردانيد و ديد كه خباب نزد ايشان است و قرآن بر ايشان مىخواند و صحيفه‌اى به همراه اوست كه سورهء طه در آن است . ايشان ، همين كه عمر را ديدند خباب را پنهان كردند و آن صحيفه را نيز نهفتند . عمر گفت : « اين آواز كه بر در بودم و شنيدم چه بود ؟ » ايشان گفتند : « جز نيكى چيزى نشنيدى » . گفت : « آرى و من آگاه شدم كه شمايان تغيير آيين داده‌ايد . » و بر خباب خشم گرفت . خواهرش برخاست تا او را از خباب باز دارد ، سرش شكست و آن دو رويگردان شدند و اسلامشان را آشكار كردند . گفتند : « ما اسلام آورده‌ايم هر كار خواهى بكن ! » عمر به خويش آمد و به خواهرش گفت : « آن صحيفه را به من ده تا در آن بنگرم . » و عمر خود نويسا بود . خواهرش گفت : « من هراس دارم از اينكه آن را به تو بدهم . » عمر سوگند ياد كرد و پيمان كرد كه آن را بازپس دهد . خواهرش به دو گفت : « تو پليدى و اين صحيفه را جز پاكان دست نمىزنند . » عمر برخاست و غسل كرد و صحيفه را گرفت و آغاز سوره را خواند و در شگفت ماند و خداوند ، اسلام را در دلش افكند . خباب به سوى او بيرون آمد و گفت : « اى عمر ! من اميدوار نيستم كه خداوند تو را ويژهء دعوت پيامبر خويش كرده باشد . » عمر به دو گفت : « محمد كجاست ؟ » خباب گفت : « در خانهء ارقم ، در نزديكى صفا . » عمر بدانجا رفت و در را بر ايشان كوفت . مردى از ياران پيامبر برخاست و از خلال در نگريست . هراسان و ترسان بازگشت . گفت : « اينك عمر است كه شمشير آويخته . » حمزة بن عبد المطلب گفت : « اگر خواستار نيكى باشد به دو خواهيم داد و اگر ارادهء شرّى دارد با شمشيرش او را خواهيم كشت ، بگذار به درون آيد . » پيامبر برخاست . او را ديد و كمر او را گرفت و تكانى سخت داد و گفت : « چه چيز تو را بدينجا آورد اى فرزند خطاب ! آيا دست بردار نيستى تا اينكه خداوند بر تو بلايى فرود آورد . » عمر گفت : « آمده‌ام تا به خدا و پيامبرش ايمان بياورم . » پيامبر گفت : « الله اكبر ! » و عمر اسلام آورد . پرسيد : « شما چند تنيد ؟ » گفتند : « چهل تن . » گفت : « به خدا سوگند كه از اين پس خداى را نهانى پرستش نخواهيم كرد . » و به سوى مردم رفت و اسلام را آشكار كرد . ابن مسعود گفت : اسلام عمر پيروزى بود و مهاجرتش نصرتى و خلافتش رحمتى . تا هنگامى كه عمر اسلام نياورده بود ، تصور نمىكرديم كه در برابر كعبه نماز بگزاريم .