مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
683
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
گفتهاند كه حمزه چون پاى اسود را قطع كرد ، اسود آن را برداشت و به سوى مردى از مسلمانان افكند و او را كشت و خداى داناتر است . سپس عتبة بن ربيعه و وليد بن عتبه بيرون آمدند و مبارز طلبيدند . عوف بن عفراء و معوذ بن عفراء و عبد الله بن رواحه برابر ايشان شدند . گفتند : شما كيستيد ؟ ايشان گفتند : ما رهطى از انصاريم . ايشان گفتند : ما را با شما كارى نيست . و فرياد برآوردند كه : اى محمد ! همطرازان ما را كه از خود ما باشند به جنگ ما بفرست . پس عبيدة بن حارث به سوى عتبة بن ربيعه رفت و حمزة بن عبد المطلب به سوى شيبة بن ربيعه و على بن ابى طالب به سوى وليد بن عتبه . به هم آويختند و ضربهها ميان ايشان رد و بدل شد . على حريف خود را مهلت نداد و كشت و حمزه نيز شيبه را كشت . عبيدة بن حارث سالمندترين و ناتوانترين قوم بود و عتبة بن ربيعه به ميدان او آمده بود و دو ضربه ميان ايشان رد و بدل شد كه هر كدام از ايشان بر ديگرى نيزه فرود آورد . پس على و حمزه بر عتبه حمله كردند و شتافتند و عبيده را به نزد يارانشان بردند . سپس مشركان مهجع بن عبد الله را با تيرى زدند و كشتند و او نخستين كس از مسلمانان بود كه در جنگ كشته شد . ابو جهل بيرون آمد و اين رجز را مىخواند : جنگ پىدرپى و سخت با من چه خواهد كرد / با شتر جوان و نيرومند دو ساله / مرا مادرم ، از بهر اين چنين روزى ، زاده است . سپس پيامبر در حالتى كه بود سرش را تكانى داد [ 1 ] و فرشته را ديد و آگاه شد و گفت : اى ابو بكر تو را مژده باد كه پيروزى تو فرا رسيد . اينك جبريل است كه اسبى را رهبرى مىكند و بر دندانهاى پيشين او غبار نشسته است . سپس روى به صفوف لشكر كرد و ايشان را ترغيب و تحريض بر جنگ كرد و خود مشتى ريگ برگرفت و روى به مردم كرد و گفت : « زشت باد اين چهرهها ! » و آن را بر رخسارهء ايشان پراكنده و به ياران خويش گفت : استوار شويد . و اين دميدن ايشان بود . مسلمانان دست به كشتن بردند و اسير گرفتن تا آنجا كه چهل و دو - و به روايتى هفتاد و دو - مرد را اسير كردند و هفتاد يا پنجاه مرد را كشتند .
--> [ 1 ] متن چنين است : « و حقق حقيقه » . هوار ترجمه كرده : « و در جستجوى كسى بود كه شايسته باشد با او جنگ كند » و چون متن غلط بوده ترجمهء او پريشان مىنمايد . عبارت چنين است : « و خفق خفقة » ، يعنى در حالت چرت زدن سرش را تكان داد . و عبارت طبرى چنين است : « قال و قد خفق رسول الله خفقه » ( تاريخ الامم و الملوك ، چاپ قاهره 1938 ، ج 2 ، ص 150 ) و نيز رجوع شود به ايام العرب فى الاسلام ، تأليف محمد ابو الفضل ابراهيم على محمد البجاوى ، قاهره ، دار الكتب العربيه 1950 .