مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
684
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
سپس پيغمبر فرمود كه در ميان ايشان مردانى از بنى هاشم هستند كه به نادلخواه به جنگ آمدهاند . هر يك از شما كسى از ايشان را ديد نكشد . و پنج تن از بنى هاشم را اسير گرفتند : عباس بن عبد المطلب ، عقيل بن ابى طالب ، نوفل بن حارث بن عبد المطلب و نعمان بن عمرو بن علقمة بن عبد المطلب و سائب بن عدى بن زيد بن هاشم . ابو العاص شوهر زينب دختر پيامبر را نيز اسير كردند . و ابو جهل گفت : با ما قطع رحم كرد و چيزى آورد كه ما نمىشناسيم . و هموست كه گفت : تا يك رويه شود . و در آيه نازل شد كه « اگر جوياى يك رويه شدن كار هستيد پس بدانيد كه پيروزى آمد » ( 8 : 19 ) . پس معاد بن عمرو بن جموح او را دريافت و ضربتى بر او فرود آورد كه بر قدمش رسيد و عكرمة بن ابى جهل بر او حمله برد و بر گردنش زد و دستش را افكند . سپس معوذ بن عفراء بر ابو جهل گذشت و چنان ضربه بر او زد كه در بدنش فرو رفت و عبدة بن مسعود او را در آخرين لحظههاى زندگى و رمقش يافت . پاى خود را بر گردن او نهاد . گويند ابو جهل چشم گشود و گفت : جاى دشوارى گرفتهاى پيروزى از آن كيست ؟ گفت : در پاسخش گفتم از آن خدا و رسول او اى دشمن خدا . آيا خداوند تو را خوار و زبون نكرد ؟ گفت : آيا براى سرورى كه قومش او را بكشند ننگى خواهد بود ؟ سپس سرش را بريد و نزد پيامبر برد و در برابر او افكند . در آن روز هشت مرد از مسلمانان كشته شدند . سپس پيغمبر فرمان داد تا كشتگان را در چاهها افكندند و خود مىگفت : « اى ابو جهل ! اى عتبه ! اى شيبه ! اى فلان ! و اى فلان ! » و هر كس را به نام مىخواند . « آيا آنچه را كه پروردگارتان به شما وعده كرده بود يافتيد ؟ من كه آنچه پروردگارم به من وعده كرده بود يافتم و حق بود . » ابن اسحاق گويد حميد طويل از انس روايت كرد كه ياران پيامبر گفتند : اى پيامبر خدا ! آيا با مردمى كه مردهاند سخن مىگويى ؟ پس حضرت فرمود : اين سخنان مرا شما بهتر از ايشان نمىشنويد ، اما ايشان توانايى سخن گفتن ندارند و در اين باره است كه حسان گفته : پيامبر خدا ايشان را آواز داد / آنگاه كه ايشان را در چاهها افكنده بوديم / و ايشان هيچ سخن نگفتند و اگر سخن مىگفتند / گفتارشان اين بود كه : راست گفتى و تو خداوند انديشهاى صائب هستى . پيغمبر گردشى در ميان سپاه كرد و به مدينه بازگشت . چون از تنگهء صفرا گذشت غنائم را بخش كرد . عقبة بن ابى معيط و نضر بن حارث را از ميان اسيران كشت و وارد مدينه شد . در مورد اسيران با ياران خود مشورت كرد . ابو بكر گفت : اهل و قبيله و فرزندان پدرت را نگاه دار و با ايشان مداراكن . عمر گفت : در يك وادى پردرخت و انبوه