مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

668

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

خانه درآمدند . حلّه را برداشتند و ديدند على است و سخت نوميد شدند . در اين باره نازل شد : « و آنگاه كه كافران بر تو مكر ورزيدند تا باز دارندت يا بكشندت يا بيرون كنندت و خداوند مكر ايشان را بىاثر مىكرد كه او بهترين مكر ورزان است » ( 8 : 30 ) . داستان غار گويند ابو بكر دو مركب خريده بود و آن دو را در خانه مىداشت و براى اين كار آنها را علوفه مىداد . راهنمايى به نام عبد الله بن اريقط ليثى ، يا به گفته‌اى ابن ارقد را به مزد گرفت تا آن دو را به جاده برساند و غلامش عامر بن فهيره را فرمان داد تا او را در تيرگى شب به شتاب ببرد و اسماء ، خوراك سفرى براى او فراهم كرده بود . آن را برداشت و به غار رفت و در آنجا سه روز ماندند . ابن اسحاق روايت كرده كه پيغمبر هنگامى كه از خانه‌اش بيرون رفت به خانهء ابو بكر رفت و با او از پشت خانهء وى به غار ثور رفتند و در آنجا پنهان شدند . گويند فريادى برخاست كه : « محمد بيرون رفته » و مشركين در دنبال ايشان بيرون آمدند . آن دو ايشان را مىديدند اما مشركين آنها را نمىديدند . واقدى روايت كرده كه خداوند عنكبوتى را فرستاد تا بر در غار تنيد . و پيغمبر از كشتن عنكبوت نهى كرده است . هنگامى كه قريش ، توفيق نيافتند و كوشش ايشان به سامان نرسيد ، صد شتر از براى كسى كه پيغمبر را بازگرداند تعيين كردند . سراقة بن مالك كه از دليران و سخت سران بود بيرون شد . ذكر خروج سراقه در دنبال ايشان گويند در دنبال ايشان بيرون رفت و بعدها كه اسلام آورد خود روايت كرد كه وقتى ايشان را ديدم پاى اسبم لغزيد و دستهايش به زمين فرو رفت و من از اسب فرو افتادم . گفت : سپس دستهايش كنده شد و در پى آن دودى برخاست به مانند گردباد و من دانستم كه حق است و ايشان را آواز دادم كه : به من بنگريد ! با شما سخنى دارم . به خدا سوگند كه آزارى به شما نخواهم رساند . پيغمبر به ابو بكر گفت : « بپرس چه مىخواهد ؟ » گفت : « از ما چه مىخواهى ؟ » من گفتم : مىخواهم كه نوشته‌اى بر رقعه‌اى يا بر استخوانى به من بدهيد . هنگامى كه روز فتح مكه فرا رسيد من آن نامه را بردم . گفت : « امروز روز وفا به عهد است و نيكى ، نزديك من آى و اسلام بياور » . و من نزديك شدم و اسلام آوردم .