مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

667

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

وى را از دست شما نجات دهند . ديگرى گفت : من عقيده دارم كه او را بر پشت راحله‌اى ببنديم و سپس آن را رها كنيم تا در زمين سرگردان باشد هرجا كه رفت . ابليس گفت : اين راى [ درست ] نيست ، آيا خوش سخنى و شيرينى منطق او را نديده‌ايد ؟ او در هر شهر و قبيله‌اى كه فرود آيد همگان را با سخن خويش افسون مىكند . ابو جهل گفت : من معتقدم كه از هر قبيله‌اى جوانى پرنشاط و پوينده گرد آوريم و هر كدام را شمشيرى تيز بدهيم تا بر او حمله كنند و هر مردى يك ضربه بر او وارد آورد و خون او را ميان قبايل پراكنده كنند تا بنو عبد مناف در كار خونخواهى از جمع مردم توانايى نداشته باشند . پس ابليس گفت : راى [ درست ] اين است و در اين باره شعرى هم روايت شده و بعضى آن را به ابليس نسبت داده‌اند : انديشه بر دو گونه است ، انديشه‌اى كه هر كودنى آن را درمىيابد / و انديشه‌اى كه همچون لبهء شمشير برنده و تيز است / آغازش مژده بخش پايان است ، به راستى / و انجامش بزرگوارى و شرف . و بر اين راى پراكنده شدند و از جوانان قريش چهل جوان را گرد آوردند و به هر كدام شمشيرى دادند و دستور دادند كه پيغمبر را بىخبر بكشند . در يادكرد ليلة الدّار گويند آنگاه به خانهء او رفتند و آنجا را احاطه كردند و در كمين نشستند تا چون به خواب رود بر او شبيخون زنند . از آسمان به دو خبر رسيد و او ثابت ماند تا شب فرا رسيد و به بستر خويش رفت و پوشاك ( ريطهء ) سبزى كه داشت به تن كرد و كمين كردگان او را همچنان مىديدند كه چه مىكند و در انتظار خفتن او بودند . پس على را فرا خواند و به دو گفت كه در بستر من بخواب كه هيچ چيز نا به دلخواه براى تو پيش نخواهد آمد ، اگر ابو بكر به نزد تو آمد او را آگاه كن كه من بيرون رفته‌ام ، به ثور اطحل رفته‌ام ، و ثور اطحل غارى است در پايين مكه ، او را روانه كن تا به من بپيوندد . پيغمبر بيرون رفت و مشتى خاك در دست داشت كه بر سر ايشان مىپاشيد و اين آيات را مىخواند : « يس ، سوگند به قرآن استوار كه تو از پيامبرانى بر راه راست » ( 36 : 4 - 1 ) تا آنجا كه فرمايد : « پس پرده بر ايشان افكنديم كه نمىبينند » ( 36 : 9 ) و به غار رفت . خداوند چشمان ايشان را از ديدن او ناتوان كرد . كسى نزد ايشان رفت و گفت : چرا اينجا ايستاده‌ايد ؟ گفتند : در انتظار محمديم تا بر او حمله كنيم . او گفت : محمد بيرون شد و بر سر يك يك شمايان خاك فرو پاشيد . گفتند : اينك اوست كه خوابيده . گفت : آن على بن ابى طالب است . و ايشان به داخل