مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

660

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

داستان روم و آن چنين بود كه ابرويز هنگامى كه از بهرام چوبينه شكست خورد به روم رفت و از موريقيس پادشاه ايشان يارى خواست . او ابرويز را به مال و مرد يارى داد و دخترش مريم را به همسرى او درآورد و ابرويز برگشت و با بهرام جنگ كرد و او را به اقصاى خراسان تبعيد كرد . روميان بر پادشاه خويش حمله آوردند و او را كشتند و ابرويز شهر - ابراز فارسى را با سپاهى از ايرانيان روانه كرد و ايشان به قسطنطنيه درآمدند و بر گنجينه‌ها و اموال آن دست يافتند و جنگجويان را كشتند و زنان و كودكان را اسير گرفتند . چوبى را كه نصارى معتقدند مسيح بر آن مصلوب شده است با خويش بردند و اين در سال يازدهم نبوت و دو سال قبل از هجرت بود . خداوند پيغمبر خويش را از آن آگاه كرد : « الم ، روميان در نزديكى اين سرزمين مغلوب شدند و هم ايشان از پس اين شكست پيروز خواهند شد . » ( 30 : 2 ) مشركان از اين كار دلشاد شدند و با مسلمانان به ستيزه برخاستند و گفتند شما گمان برده‌ايد كه بر ما چيره خواهيد شد براى آنكه اهل كتاب هستيد ، اينك اين مجوس‌اند كه بر روميان چيره شدند با اينكه ايشان اهل كتاب‌اند . آنگاه آيه نازل شد كه : « و ايشان از پس شكست پيروز خواهند شد به چند سال . » ( 30 : 3 ) ولى ايشان آن را منكر شدند و ابو بكر با أبّى بن خلف به يك « ذود » شتر شرط بندى كرد كه روم بر فارس چيره خواهند شد در فاصلهء پنج سال . پيغمبر به ابو بكر گفت : مال ( خطر ) را زيادت كن و مهلت را بيشتر . ابو بكر خطر ( مال شرط ) را دو ذود شتر كرد و مهلت را هفت سال قرار داد . وقتى كه جنگ حديبيه روى داد ، شهر ابراز از روميان شكست خورد و هرقل به عراق آمد و آنجا را غارت كرد و صدق وعدهء خداوند روشن شد . پس از غلبهء روم داستان مسرى بود . در يادكرد مسرى و معراج بدان كه هيچ چيز به اندازهء اين قصه مورد اختلاف نيست . اما معراج ، بعضى از مردم منكر آن هستند و بعضى از مردم معتقدند كه معراج همان مسرى است . سپس در چگونگى مسرى اختلاف كرده‌اند . عايشه و معاويه مىگفتند پيكر پيغمبر ناپديد نشده بود ولى خداوند روح او را سير داده بود . حسن ( رض ) مىگفت كه رؤيايى بوده و استدلالش به اين آيه بود : « و آن رؤيا كه تو را نموديم جز آزمايشى براى مردمانش قرار نداديم » ( 17 : 61 ) و نيز به گفتهء ابراهيم : « به رؤيا چنان ديدم كه تو را ذبح مىكنم » ( 37 : 102 ) و بر