مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

93

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

مؤلف نخست از فرق شيعه آغاز مىكند و سى و دو فرقه از ايشان را نام مىبرد و در دو گروه عمده آنان را رده‌بندى مىكند : زيديّه و اماميّه . و مىگويد كه عنوان مذموم ايشان « رافضه » است . و بعد در چشم‌اندازى ديگر شكل‌گيرى شيعه را در حيات امام على بن ابى طالب در سه وجه مىبيند : گروه اول كسانى كه موالات على ( ع ) پيشه كرده بودند ، از قبيل عمّار و سلمان و مقداد و ابو ذر كه مىگويد در حق ايشان نمىتوان جز به نيكى سخن گفت . گروه دوم كسانى كه در امر عثمان و ميل به ابو بكر و عمر گرايشى داشته‌اند ، از قبيل مالك اشتر و عمرو بن حمق و محمد بن ابى بكر و همين احوال را در روزگار عثمان و شيخين اظهار مىداشته‌اند . گروه سوم پيروان عبد الله سبا هستند كه على ( ع ) را خدا مىدانستند و چون او ايشان را به خاطر اين عقايدشان به آتش عذاب داد ، گفتند اينك ديگر هيچ شكى باقى نماند كه تو خدايى زيرا اوست كه به آتش مىبرد . بعد از شهادت على ( ع ) شيعه چندين گروه شدند : گروه اول ، اماميه كه بعد از على ( ع ) به امامت حسن ( ع ) تا مهدى ( ع ) قايل است . مؤلف در اينجا يادآور مىشود كه مهدى همان كسى است كه حسين بن منصور حلّاج در كتاب « الاحاطة و الفرقان » خويش از او ياد كرده است و شمار امامان را با شمار دوازده ماه سال برابر دانسته است كه « همانا شمارهء ماهها نزد خداى دوازده است » ( 9 : 36 ) . مؤلف مىگويد اينان به امامان دوازده‌گانه قايل‌اند و معتقدند كه مردم پس از رسول ( ص ) همگان از دين برگشتند مگر شش تن كه عبارت‌اند از سلمان و مقداد و جابر و ابو ذر و عمّار و عبد الله بن عمر . و اينان برآنند كه جامعهء مسلمانان « دار كفر » است چندان كه اگر تيراندازى تيرى در يكى از مساجد بيندازد بر مسلمانى نخواهد خورد . اينان اگر سكوتى مىكنند از باب « تقيّه » است و « مدارا » . بعد به تعريف يك يك فرقه‌هاى شيعه مىپردازد . در مورد سبائيه - كه طيّاره نيز خوانده مىشوند - مىگويد اينان معتقدند كه نميرند و على ( ع ) نيز نمرده است بلكه در « ابر » است و چون صداى رعد را بشنوند گويند على ( ع ) خشم گرفته است . و گروهى از اينان عقيده دارند كه روح القدس در پيامبر بود ، همان‌گونه كه در عيسى بود ، سپس به على ( ع ) و آنگاه به حسن ( ع ) و حسين ( ع ) و ديگر امامان انتقال يافت . و اينان قايل به تناسخ و رجعت‌اند . و بعضى از ايشان عقيده دارند كه ائمه انوارى از نور الاهىاند و يا پاره‌هايى از وجود خدايند . و اين مذهب حلّاجيّة است . و اگر اين سخن مؤلف درست باشد ، مىتوان به بخشى از تمايلات شيعى در فكر حلّاج پى برد . در تأييد اين امر ، مؤلف شعرى را كه از ابو طالب صوفى شنيده است نقل مىكند . مضمون آن همين سخن است كه ائمه انوار الاهىاند . و اين ابو طالب صوفى همان ابو طالب صوفى اخميمى است كه با مؤلف ما چند جاى ديگر هم ديدار داشته است و از اين قرار بايد او را هم در گروه پيروان حلّاج به شمار آورد . نكاتى كه مؤلف از او نقل كرده به لحاظ تاريخ تصوف داراى كمال اهميت است ، چون از جزئيات زندگى اين شخص اطلاع بسيار كم است . از عجايب اينكه مؤلف فرقه‌اى از شيعه را ياد مىكند به نام رونديه يا هريريّه كه بعد از پيامبر به امامت عباس بن عبد المطلب و فرزندان او قايل‌اند و استدلال ايشان اين است كه عمو بر عموزاده مقدم است . و از فرقه‌اى از ايشان نقل مىكند كه در روزگار منصور ، در هاشميّه ، گرد