مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

94

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

آمده بودند و پيرامون قصر او طواف مىكردند و او را خداى خويش مىدانستند و او ايشان را به شمشير از خويش راند و گروهى از ايشان به حلب رفتند و به گمراه كردن مردمان پرداختند ، بالهايى بر خويش بسته بودند و از بلنداى تلّى خود را به زير مىافكندند كه ما فرشتگانيم و بال داريم . در باب باطنيّه مىگويد : صنفها و دسته‌هاى بسيارند و عموما اعتقاد به امامت و تأويل باطن قرآن را مدعىاند و هر كه خواهد تا سستى مذهب ايشان بيند گو در كتابهاى ايشان نگر تا بداند كه اينك سى سال از زمانى كه براى خروج خود تعيين كرده‌اند گذشته است و مسلمانان با پاسخ به اين دعويها ، ايشان را خوار و خفيف مىدارند . مؤلف در سراسر كتاب نسبت به باطنيّه خشم و نفرتى خاص دارد . در اينجا نيز آن را نهان نمىدارد . مىگويد مردمان بر دو گروه‌اند : يا اهل كفرند يا اهل ايمان . و اين باطنيان مىخواهند تا راه سومى اختيار كنند ، كيست كه نتواند تأويلات ايشان را بدانچه خود مايل است بازگرداند ؟ و مىافزايد كه هيچ كس مانند ابن رزام نتوانسته است ايشان را رسوا كند . مؤلف مىگويد گروهى برآنند كه آغاز كار باطنيان در ايّام ابو مسلم بوده است كه خرّمدينان خواستند تا فرمانروايى را به عجم انتقال دهند و اين نحله را بنياد نهادند و از براى جاهلان آراستند و در نهان مردم را بدان خواندند و حاصل امر ايشان تعطيل است و الحاد . سپس به يادكرد فرقه‌هاى خوارج مىپردازد كه بيست و يك فرقه‌اند و مىگويد عنوان مشترك همهء اينان چهار نام است : خوارج و شراة و حروريّه و حكميّه و لقب مذموم ايشان « مارقه » است و اصول عقايد ايشان عبارت است از كافر دانستن على ( ع ) و تبرّى از عثمان و كافر دانستن مرتكب گناه و خروج بر امام جائر . سپس به ياد كرد فرقه‌هاى مشبّهه مىپردازد و در اين چشم‌انداز ، او مفهوم تشبيه را عام در نظر دارد . بنابر اين همهء ارباب ديانات را كه تمايل تشبيهى دارند در نظر دارد ، نه فقط مسلمانان را . به همين دليل در كنار فرق اسلامى قايل به تشبيه از عامّهء نصارا و تمامى يهود ، بجز عنانيّه ، ياد مىكند . در فهرست مؤلف ما مشبهه عبارت‌اند از : هشاميّه ، مغيريّه ، يمانيّه ، مقاتليّه ، كراميّه ، جواربيّه ، و بسيارى از اصحاب حديث و اصحاب فضا و عامّهء نصارا و يهود بجز عنانيّه . در مورد هشاميّه كه پيروان هشام بن حكم‌اند گويد هشام عقيده داشته است كه بارى تعالى جسمى است طويل و عريض . نورى است از انوار . داراى اندازه است . ميان پر است . و همچون سبيكه‌اى است كه از هر سوى مىدرخشد . بوى او همان طعم اوست و طعم او همان رنگ اوست . او در لامكان بود و مكان را آفريد . داراى ابعاض است و اندازهء آن هفت وجب ! از فرقهء مغيريّه - كه اصحاب مغيرة بن سعدند - نقل مىكند كه « خداى تعالى در صورت مردى است از نور و تاجى از نور بر سر دارد . و تمام اعضاى مرد را داراست . و از قلب او حكمت مىجوشد . و حروف الفبا ( ابجد ) بر عدد اعضاى اوست : الف ، دو قدم اوست و ميم سر اوست و سين صورت دندانهاى اوست . و ع و غ دو گوش اوست و صاد و ضاد صورت چشمهاى اوست » كه يادآور تشبيهات حروفى دوره‌هاى آغازين شعر درى است و يك رباعى متأخران را به ياد مىآورد : بر صفحهء چهره خالق لم يزلى * معكوس و جلى نوشته نام دو على