مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

78

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

ارائه مىدهد كه تفصيل بسيار دارد و بايد آن را در متن كتاب خواند . در باب ماهيّت ستارگان مىگويد در « كتاب الخرميّة » چنين خواندم كه ستارگان سوراخهايى است و كراتى است كه روح مردمان را از تن ايشان نزع مىكند و به فلك « قمر » مىسپارد و از اين روى است كه هلال بزرگ مىشود و بدر مىشود و چون لبريز و پر شد آن را به ما فوق خود تحويل مىدهد و بار ديگر از نو آغاز به كار مىكند تا ديگر باره پر شود . سپس دربارهء خسوف و كسوف بحث مىكند و آن لكّه‌اى كه در ماه ديده مىشود . دربارهء اين لكّه مىگويد : مسلمانان برآنند كه آن لكّه را فرشته‌اى بر ماه نهاده است و روايت كرده‌اند كه ماه در آغاز به مانند خورشيد بود و چنان بود كه شب را از روز باز نمىشناختند ، پس خداى فرشته‌اى را فرمان داد تا با بال خويش بر آن عبور كند و آن را محو كند و از آنجاست آن سياهى ، و اين سياهى همان است كه حافظ در باب آن گفته است : روز ازل از كلك تو يك قطره سياهى * بر روى مه افتاد كه شد حلّ مسائل و از ديمقراطيس نقل مىكند كه جسم قمر مستنير است و صلب و در آن سطوح و واديها و كوههاست . سپس دربارهء فروپاشى ستارگان سخن مىگويد و نيز دربارهء بادها و ابرها و نم و شبنمها و رعد و برق و كيفيت هر كدام از كاينات جوّى . در اين باره روايات بسيار و داستانها و اشارات اساطيرى بسيارى مىآورد كه به جاى خود قابل توجه است . در اين فصل بخشى از حكايات و افسانه‌ها و روايات در كنار مقدارى از منقولات اهل علم در ميان يونانيان به هم آميخته است . دربارهء كوه قاف ، كه به قول مؤلف پيشينگان به زبان فارسى آن را « كوه البرز » خوانده‌اند ، مىگويد كوهى است محيط بر عالم و از زمردى سبز است . مؤلف در اينجا به نقد منقولات كتب قصّاص ( قصّه‌پردازان ) مسلمان مىپردازد و مىگويد اگر هم از قصّه‌پردازى آنان نباشد پس بايد رمز و تمثيل و تشبيه به حساب آيد . با اين همه به لحاظ چشم انداز جهان‌شناسى باستان بسيار خواندنى و شيرين است و نمودارى است از فرضيّه‌هاى خيالى بشر آغازى در توجيه موضع خويش در كاينات : چون خداى زمين را آفريد ، زمين به مانند كشتى بىلنگر كژ مىشد و مژ شد ، پس خداى تعالى فرشته‌اى فرستاد تا در زير زمين جاى گرفت و صخره را بر دوش خويش نهاد و دو دست خويش را - يكى به سوى مشرق و يكى به مغرب - گشود و هفت زمين را گرفت تا استوار شد ولى براى گامهاى فرشته جايى نبود تا بر آن استوار شود . خداى تعالى گاو نرى از بهشت فرو فرستاد كه چهل هزار شاخ داشت و چهل هزار دست و پاى و گامهاى فرشته را بر كوهان آن گاو استوار كرد ولى پاهاى فرشته به كوهان گاو نمىرسيد ، پس خداى ياقوت سبزى از بهشت فرستاد كه ستبراى آن مسير چند هزار سال راه بود و آن را بر كوهان گاو نهاد تا گامهاى وى بر آن استوار شد ، امّا شاخهاى گاو همچنان از اقطار زمين بيرون بود در زير عرش و منخر گاو در دو سوراخ قرار داشت كه در درون آن صخره تعبيه شده بود در زير دريا و آن گاو در هر شبانه روز دو بار نفس بر مىزند ، چون دم برآورد دريا به صورت مدّ در مىآيد و چون فرو برد به گونهء جزر . گويند چون براى قرار گرفتن