مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

538

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

ايشان گفته است : ما به روزگارى ، چونان دو نديم جذيمه بوديم / چندان كه مىگفتند : اين دو را جدايى از يك ديگر نيست / [ و چون از يك ديگر جدا شديم ، چنان است كه / گويى من و مالك از بسيارى گذشت زمان ، حتى يك شب با يك ديگر نبوده‌ايم ] [ 1 ] . و ديگرى [ 2 ] گفته است : آيا نمىدانى كه پيش از من و تو / آن دو دوست با صفا و مهر ، يعنى مالك و عقيل ، از يك ديگر جدا شده‌اند ؟ و عمرو ، طوق زرينى داشت كه در كودكى براى وى ساخته بودند . هنگامى كه او را باز آوردند مادرش خواست آن طوق را دوباره در گردنش اندازد ، جذيمه به دو گفت : ديگر عمرو اكنون جوانى است كه نيازمند طوق نيست ( شبّ عمرو عن الطوق ) [ 3 ] . و اين ضرب المثل شد . در سرزمين جزيره ، از جانب پادشاه روم ، شهبانويى بود به نام زبّاء ، جذيمه از وى خواستگارى كرد . غلامى از آن جذيمه به نام قصير وى را از اين كار منع كرد . اما او نشنيد و او را به همسرى برگزيد و گفت : شاه جز با شاهبانو همسر نمىشود ( لا ينكح الملك الا الملكة ) . و اين سخن ضرب المثل شد . هنگامى كه جذيمه با شهبانو همبستر شد وى به جذيمه نيرنگى ساز كرد و او را كشت و آن غلام گفت : فرمان قصير اطاعت نمىشود ( لا يطاع لقصير امر ) . و اين سخن ضرب المثل گرديد . آنگاه پس از وى عمرو بن عدى ، فرزند خواهر جذيمه ، پادشاه شد و قصير نيرنگى ساز كرد تا انتقام جذيمه را از زبّاء بگيرد . عمرو دستور داد تا گوش و بينى او را بريدند و او گريزان بيرون رفت و نزد زبّاء شد و از عمرو شكايت كرد كه وى را در قتل دايى خويش متهم كرده است . زبّاء وى را پذيرفت و كارهاى خويش را به دو سپرد . سپس از زبّاء خواهش كرد كه او را به هجر بفرستد تا از كالاى آنجا براى وى بياورد . زبّاء پس از اينكه به وى اطمينان كرد و از سوى او خاطر آسوده شد او را با اموالى روانه كرد . قصير شترانى آورد و نيرنگى ساز كرد و مردانى مسلح را در ميان صندوقها بر پشت شتران قرار داد و خود با كاروان شترها به راه افتاد . زبّاء از بالاى قصر خويش به پايين مىنگريست

--> [ 1 ] آنچه در [ ] آمده از اغانى ، چاپ دار الكتب ، ج 15 ، ص 308 نقل شد و براى اتمام معنى بيت است . [ 2 ] اين بيت از ابو خراش هذلى است ، رك : اغانى ، همان چاپ ، ج 1 ، ص 315 . [ 3 ] رجوع شود به التنبيه و الاشراف ، مسعودى ، ص 158 .