مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

520

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

پيغمبر ( ص ) ، عبد الله بن حذافهء سهمى را نزد وى فرستاد و او را به اسلام فرا خواند . اما او نامهء پيغمبر را پاره كرد و آن را خوارمايه گرفت و به باذان پادشاه يمن نوشت كه يكى از بندگان من نامه‌اى نوشته و مرا به دين خويش فرا خوانده است ، دو تن مرد چالاك را نزد وى فرست تا او را بسته بياورند و اگر از فرمان ايشان سر باز زد گردنش را بزنند و اين داستان جاى ديگرى دارد . هنگامى كه پيغمبر شنيد كه وى نامه‌اش را پاره كرده است فرمود : « نامهء مرا پاره كرد خداوند پادشاهى و كشورش را پاره پاره كند » و خداوند فرمود : « الف ، لام ، ميم روميان در نزديك اين سرزمين شكست خوردند و ايشان از پس اين شكست ، به زودى ، در طى چند سال ، پيروز خواهند شد » ( 30 : 4 - 1 ) . گويند يكى از كارگزاران ابرويز ، به نام شهر ابراز فارسى ، بر روميان چيره شد و ايشان را اسير كرد . بدين گونه كه روميان بر پادشاه خويش موريقيس شوريده بودند و او را كشته بودند و ابرويز شهر ابراز را فرستاد و او يك سال قبل از هجرت شكستى سخت بر ايشان وارد كرد . سپس روميان از ابرويز روى گرداندند و پسرش او را كشت و خالد الفياض [ 1 ] دربارهء ابرويز گويد : و شاهنشاه خسرو كه تيرى به پر مرگ بر او آمد و شكارش كرد / لذت او در مركبش شبديز بود و كرشمهء شيرين و ديبا و بوى خوش / و او به آتش ، سوگندان گران ياد كرده بود كه هر كس خبر مرگ شبديز را بياورد بدار آويخته خواهد شد / تا آنگاه كه شبديز ، آن اسبى كه همانندى نداشت ، به خاك افتاد . / و پهلبد از تارهاى چنگ ، چهار سرود در سوك او سرودن گرفت به زبان پارسى ، سوكسرودى خوش‌آهنگ . / و تارهاى چنگ را به نوا درآورد و از افسون سر انگشتان او ، بارانها فرو ريخت . / پس خسرو ، به دو گفت : « آيا مرد ؟ » گفتند : « اين تويى كه از مرگ شبديز سخن مىگويى » و آن سوگند و پيمان به خودش بازگشت در حالى كه پشتش خميده بود . / اگر پهلبد نبود و آن تارهاى چنگ كه سوك سر كند هيچ يك از سران و سركردگان توانايى نداشت كه خسرو را از مرگ شبديز آگاه كند . / روزگار ، همه‌شان را به گونه‌اى شتابان ، نابود كرد و از ايشان جز بازيچه‌اى بر جاى نماند [ 2 ] .

--> [ 1 ] در متن : العياض بوده و هوار به الفياض اصلاح كرده است . به احتمال قوى بايد القنّاص باشد يعنى : خالد بن صفوان القنّاص ، كه به گفتهء استاد عبد العزيز الميمنى يكى از « عوام صدر اول » بوده است و هيچ اطلاعى در باب او ، در دست نيست . مراجعه شود به الطرائف الادبيه ، عبد العزيز الميمنى ، دار الكتب العلميه ، بيروت ص 102 . [ 2 ] با اندكى اختلاف در ضبط بعضى كلمات رجوع شود به آثار البلاد و اخبار العباد قزوينى ، بيروت 1960 ، ص 5 - 344 و چاپ گوتينگن 1848 ، ص 231 . قابل يادآورى است كه در متن ما نام پهلبد به صورت هربذ و هرابذ ( حاشيهء نسخهء خطى : فراهيد ) آمده كه از آثار البلاد ، در اصلاح آن سود جستيم .