مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

507

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

[ بهمن ] سپس بهمن بن اسفنديار بن گشتاسب صد و دوازده سال پادشاهى كرد . آنگاه هماى دختر بهمن پادشاه شد و سپس دارا بن بهمن كه داراى كبير است به پادشاهى رسيد . داستان هماى و دارا گويند هنگامى كه بهمن درگذشت ، هماى دختر او از پدرش آبستن بود و هنگامى كه بار نهاد ، كودك را در گاهواره‌اى نهاد و مال بسيارى به گروهى داد تا او را پرورش دهند و آنها را از پايتخت خويش بيرون فرستاد و آن دسته فرزند او را بردند و در كشتى نشستند تا اينكه به مذار رسيدند . طوفانى شد كه كشتى را غرق كرد و همه آنها كه در كشتى بودند غرق شدند و گاهواره بر روى آب ماند تا اينكه در ساحل دجله به دست گازرى كه جامه مىشست رسيد و ديد كه كودكى در آن قرار دارد و در كنار او سبدى از گوهرهاى گرانبها و ياقوت سرخ است كه نمىتوان آنها را قيمت كرد . آن مرد كودك را به منزل خويش برد و همسر او به شير دادن كودك پرداخت . تا اينكه كودك رشد كرد و باليد و با كودكان آنها پرورش يافت . آنگاه او را به آموزگارى سپردند تا ادب بياموزد و بسيار هوشيار و پاكيزه بود و ميل درونى او را به سواركارى و اسب سوارى مىكشانيد و بدان كار گرايشى داشت . هنگامى كه مرد گازر اين وضع را ديد او را به سواركاران سپرد و روزگارى در اين كار گذرانيد تا مهارت يافت و بر استادان خويش سرآمد شد . هنگامى كه بالغ شد در خويشتن و فرزندان مرد گازر تأمل كرد و در ميان آنها يك تن را كه با او شباهت داشته باشد نيافت . از اين كار سخت دلتنگ شد و در دل از ايشان نفرت كرد و به مرد گازر گفت : نه من به شما مانندم و نه شما مانند من هستيد ، سخن راستين را دربارهء من و خودت بگو . و او منسوب به وى بود . مرد گازر اصل داستان را همان گونه كه بود بازگو كرد . جوان آماده گشت و نبردافزار خويش را گرفت و بر اسب نشست و آهنگ درگاه شهبانو هماى كرد . هماى در ما سبذان در ييلاق بود و ميدانى براى سواران آماده كرده بود كه در آن چوگان بازى مىكردند و تير مىانداختند و هماى از بالا در زير چترى بديشان مىنگريست . هر كدام نيك از عهده برمىآمد و بر هدف مىزد هماى جاه و مقام او را فراتر مىبرد و به گراميداشت او مىپرداخت . اين جوان به ميدان درآمد . به دو گفتند : كيستى ؟ گفت : وظيفهء شما نيست كه از نژاد