مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
508
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
من جويا شويد پيش از آنكه هنر و اثر من بر شما آشكار شود . و راز اين سخن اين بود كه وى شرم داشت از اينكه به مرد گازر خويش را نسبت دهد . گوى را از دست ايشان ربود و دويدن آغاز كرد و گوى را در دست گرفت . آنگاه تير و كمان را گرفت و بر ايشان غالب آمد . آنگاه نيزه را گرفت و غالب آمد و در دويدن نيز بر ايشان پيشى گرفت . هماى همچنان از منظره به پايين بر ايشان مىنگريست و از او در شگفت شده بود كه چه مايه زيبا روى و جوان و شبيه اوست . گفت اگر شهبانو اين خوى مرا بر من ببخشايد رواست ، چرا كه من و همه مردم بندگان اوييم . آنگاه خون مادرى هماى به جوش آمد و دلش جنبيد و از جاى خويش برخاست و به پردهدار گفت : او را بار ده . وى داخل شد . هماى به دو گفت : حقيقت خويش را با من بگو كه من تو را نشناختم . وى ماجرايى را كه مرد گازر گفته بود بازگو كرد . هماى خود را به جانب او افكند و او را در آغوش گرفت و گفت : به خدا فرزند منى ! آنگاه مردم را فرا خواند و داستان را بديشان گفت و تاج را بر سر او نهاد و گفت : اين است پادشاه شما . و روزگار پادشاهى هماى سى سال بود و دارا مردى دلير و با اراده بود و به نگاهداشت كشور پرداخت و با روميان نبرد كرد و با دليرانشان جنگيد و فرزندان ايشان را اسير كرد و پادشاه آنجا را اسير گرفت ، تا آنكه در زندان وى جان سپرد و پرداخت فديه را بر ايشان مقرر كرد و روزگار شهريارى او دوازده سال بود . آنگاه فرزندش دارا بن دارا ( داراى صغير ) به پادشاهى رسيد ، همان كسى كه شهر دارا را در سرزمين نصيبين بنياد نهاد و دارابجرد را در سرزمين فارس بنياد كرد و هم اوست كه بر دست اسكندر كشته شد . و اين است داستان دارا و اسكندر گويند داراى كبير پادشاه روم را كشت و از ايشان فديه گرفت و آنگاه كه خود درگذشت و كار بر فرزندش داراى صغير قرار گرفت وى به فيلقوس پدر اسكندر كه پادشاه سرزمين يونان بود نامهاى نوشت كه جزيه نزد او فرستد . و سرزمين روم در آن روزگار طايفههاى پراكندهاى بودند كه پادشاهى نداشتند تا ايشان را گرد كند . چون فيلقوس درگذشت و كار به دست اسكندر افتاد مردم سرزمين روم را با خويش يكى كرد و خراجى را كه پدرش براى دارا مىفرستاد ، نفرستاد . دارا نامهاى به وى نوشت و او را بر كار زشتش توبيخ كرد و او را بر جوانى و اندك سالى سرزنش كرد ، و گوى و چوگان و پيمانهاى كنجد نزد وى فرستاد ، بدين معنى كه تو هنوز طفلى و بايد بازى كنى و ديگر اينكه لشكر من در فراوانى به شمارهء كنجد است . اسكندر در آن نگريست و پوزش خواست و سوگند خورد كه او چنين فرمانى نداده است و براى كشتن او نيامده است و