مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
477
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
گويند در قرآن نيامده كه وى بر شرق و غرب جهان پادشاهى داشته باشد و از گفتهء پيامبر دليل آوردهاند كه فرمود : « من بر دشمنان چنان چيره شدهام كه از فاصلهء يك ماه راه از من هراس دارند » . در خصوص مرگ او گفتهاند : « جز جانوران چوبخوار ديوان را از مرگ وى خبردار نكردند كه « منسأهء » او را مىخوردند » ( 34 : 13 ) و اين كار در ميان ما نيز ممكن است . و منسأه تخت يا چوبى است كه بدان تكيه داده بود . مردم چنان مىديدند كه او زنده است . آنچه را در خبر آمده كه مادر بلقيس زنى از پريان بوده است منكر شدهاند و گفتهاند درست نيست مگر اينكه منظور گروهى از آدميان باشد . و بدان كه محمد ابن زكريا را كتابى است كه آن را مخاريق الانبياء خوانده و نقل كردن از مطالب آن روا نيست و هيچ دين باورى و صاحب مروّتى گوش فرا دادن بدان را رخصت نمىدهد ، چرا كه مايهء تباهى دل و از ميان برندهء دين و نابودكنندهء مروت است و انگيزندهء خشم بر پيامبران صلوات الله عليهم اجمعين و پيروان ايشان است . و ما آنچه را كه در حدود گنجايش خردمان نباشد بر خرد خويش تحميل نمىكنيم ، چرا كه خرد در نظر ما آفريدهاى است محدود و متناهى . داستان يونس بن متى دانشمندان گويند پس از سليمان ، يونس بر مردم نينوى كه موصل است مبعوث شد . ايشان او را تكذيب كردند و او را راندند . او چند بار نزد ايشان بازگشت و ايشان پيوسته او را تبعيد مىكردند و مىراندند . او ايشان را وعدهء عذاب داد و از ايشان پيمان گرفت كه اگر چنان كه او مىگويد عذاب بر ايشان فرود نيامد او را بكشند و از ميان ايشان بيرون شد . چون مردم هلاك خود را پيش روى ديدند از تلى كه داشتند بالا رفتند و نام آن تل ، تل توبه بود و توبه كردند و اخلاص آوردند و در برابر خداوند زارى بسيار كردند . « هيچ دهكدهاى نبود كه ( پس از عذاب ) ايمان بياورد و ايمان آوردنش سودمند باشد . مگر قوم يونس كه ايمان آوردند و در زندگى اين جهان عذاب خوارى را از ايشان برداشتيم و تا مدتى بهرهورشان كرديم » ( 10 : 97 ) . سپس خداوند به يونس فرمان داد تا نزد قوم خويش بازگردد و او ترسيد كه مردم او را بكشند و از توبه و بازگشت ايشان آگاهى نداشت . نمىدانست كه ايمان آوردهاند . به خشم نزد ايشان رفت و به نهنگ معاقب شد ، چنان كه خداى فرموده است : « آن دم كه سوى كشتى پر فرار كرد ، قرعه زدند و او از بدآوردگان بود . نهنگ او را بلعيد و ملامتگر خويش بود ، اگر نه وى از جملهء تسبيحگويان بود ، در شكم نهنگ تا روزى كه مردمان زنده شوند ، مىماند . پس او را به صحرا افكنديم