مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
464
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
بعضى از اهل تفسير گفتهاند چون بنى اسرائيل بعد از موسى اختلاف كردند و طايفهاى از اسباط ترسيدند دست دعا به جانب خدا برداشتند و از او خواستند كه ايشان را از بنى اسرائيل جدا كند . گويند خداوند ايشان را به سرزمينى در آن سوى چين بالا برد كه سرزمينى پاك و پاكيزه بود و مردمش ستمكار نبودند و درندگانش تجاوزكار نبودند . گويند كه حضرت رسول را در شب معراج بدانجا بردند و ايشان به دو ايمان آوردند و از او پيروى كردند . و خداوند فرموده : « برگزيد موسى هفتاد مرد از قوم خويش را براى ديدار ما » ( 7 : 155 ) . اهل تفسير گفتهاند كه چون سامرى به پرستش گوساله مردم را گمراه كرد ، ايشان از موسى خواستار شدند تا از پروردگارش پوزش بخواهد . و خداوند او را فرمان داد تا هفتاد مرد برگزيند و ايشان را به كوه ببرد تا توبهء ايشان پذيرفته آيد و از راه حسن طاعت ايشان ، گناه اينكه يك ديگر را مىكشتند ، از ميان برود . ايشان به كوه رفتند و خدا با موسى سخن مىگفت و موسى بديشان ابلاغ مىكرد و ايشان گفتند : « ايمان نخواهيم آورد مگر آنگاه كه با خداوند روياروى ديدار كنيم ، پس صاعقه ايشان را گرفت » ( 2 : 55 ) . موسى دعا كرد و گفت : « اگر خواستى مىتوانستى از پيش ايشان را هلاك كنى » ( 7 : 155 ) ، و زنده شدند . گفتند : مىدانيم او ديدنى نيست اما سخن او را به ما بشنوان . پس آوازى شنيدند كه جانشان بيرون آمد . سپس موسى دعا كرد تا ديگر بار جان به كالبدشان بازگشت و با موسى سخن مىگفت و موسى بديشان ابلاغ مىكرد . چون به نزد بنى اسرائيل رسيدند بعضى از ايشان آنچه را كه به دو وصيت شده و مأمور بود تحريف مىكردند ، آن گونه كه خداى عز و جل گويد : « بودند گروهى از ايشان كه مىشنيدند كلام خداى را ، سپس آن را تحريف مىكردند از پس انديشيدن و مىدانستند » ( 2 : 75 ) . و خداوند عز و جل فرموده : « و آنگاه كه يكى را كشتيد و در آن كشته پيكار در گرفتيد و خداوند بيرون آورنده است آنچه را كه شمايان پنهان مىكنيد » ( 2 : 72 ) . بعضى از اهل تفسير گفتهاند كه در تورات بر ايشان نوشته شده بود كه هر گاه كشتهاى ميان دو قريه پيدا شود و نزديك به هيچ كدام نباشد و اهل آن قريه را به گناه ايشان بگيرند ، اگر منكر شوند بايد پنجاه مرد از ايشان سوگند ياد كنند و گاوى بكشند و دستهاشان را بر آن گاو نهند و سوگند ياد كنند كه ما آن را نكشتهايم و قاتل را هم نمىشناسيم ، بدين گونه از خون او تبرئه مىشوند . تا اينكه مردى پسر عموى خود را - كه عاميل نام داشت - كشت ، از بيم آنكه با دختر عمويش ازدواج كند و او را در واديى افكند و مردم فردا روز كشته را افتاده ديدند و نمىدانستند كه قاتل او كيست . به موسى التجا بردند و او فرمان داد تا گاوى را ذبح كنند و ايشان پيوسته نزد او برمىگشتند و دربارهء خصوصيات آن گاو كار را بر خود دشوار