مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
451
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
به نظرشان رسيد كه او را چند گاهى زندانى كنند » ( 12 : 35 ) . و چنان بود كه مردم در مورد كار زليخا و داستان عشق او به يوسف تهييج شدند و به چارهگرى پرداختند و او را به زندان بردند تا در برابر مردم عذرى باشد براى زن . يوسف چند سال در زندان ماند تا آنگاه كه پادشاه آن رؤياى هولناك را ديد و يوسف آن را تعبير كرد و شاه او را فرا خواند و منصب اظيفر را به او داد . سال خشكى عموميت يافت و تا سرزمين كنعان را فرا گرفت . برادران يوسف براى آوردن خوراك و غذا آمدند « و بر او وارد شدند و او ايشان را شناخت ، و ايشان او را نمىشناختند . » ( 12 : 58 ) . او بديشان خوراك و گندم داد و بهاى آنچه را كه برده بودند بديشان باز پس داد و برادرش ابن يامين را از ايشان خواست و رفتند و او را آوردند و حيلهاى كرد تا او را يك چند نزد خويش نگاه دارد ، بدين گونه كه پيمانه را در رحل او نهان كرد و آنگاه برادر اصلى خود را بنام خواند . تا پايان داستان كه خداوند در قرآن ياد فرموده و تا آنگاه كه برادرانش و پدرش و مادرش گرد آمدند و همه در برابر او به خاك افتادند و يوسف گفت : « اى پدر ! اين است تعبير رؤياى من كه پروردگار من آن را محقق گردانيد » ( 12 : 100 ) . گويند خاندان يعقوب به مصر درآمدند و هشتاد مرد بودند و موسى با بنى اسرائيل كه ششصد هزار و اندى بودند بيرون آمدند . يوسف هفت ساله بود كه در چاه افكنده شد و در پانزده سالگى به زندان افتاد و چند سال در زندان ماند و دور ماندن او از پدرش چهل سال بود . يعقوب پس از وارد شدن به مصر هژده سال زندگى كرد و سپس مرد و با عيصو در يك روز مردند و به يك سن و سال . يوسف آن دو را به حبرون برد و در آنجا به خاك سپرد و يوسف پس از مرگ يعقوب بيست و سه سال زيست . در تورات آمده كه يوسف در صد و بيست سالگى درگذشت و او با زليخا ازدواج كرده بود و از او دو فرزند داشت ، نخست افرايم بن يوسف كه جدّ يوشع بن نون ، ولى عهد موسى پس از او ، بود و ديگرى منشا بن يوسف پدر موسى دوست و مصاحب خضر ، چنان كه اهل كتاب برآنند . فاصلهء ميان آمدن يعقوب به مصر تا هنگامى كه موسى ايشان را بيرون برد چهارصد سال بود . چون يوسف درگذشت او را در صندوقى از مرمر نهادند و در جوف نيل دفن كردند ، آنجا كه آب پراكنده مىشود ، با اميد اينكه آب بر او بگذرد و زمين را بركت بخشد . سپس موسى ، هنگامى كه از مصر بيرون مىرفت ، آن را به در آورد . در ياد كرد اختلاف ايشان در اين داستان بعضى برآنند كه چون فرزندان يعقوب گفتند گرگ يوسف را خورده يعقوب ايشان را تكذيب كرد و ايشان رفتند و گرگى را گرفتند و آوردند كه اين است . يعقوب به دو گفت :