مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
452
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
زشت كارى كردى كه فرزند مرا خوردى ! و گرگ با او به سخن درآمد و منكر شد و داستانپردازان را در باب گرگ خورندهء يوسف ، شگفتيهاست هم در نام او و هم در رنگش و چنين است در مورد سگ اصحاب كهف . در مورد آيهء « و او روى به يوسف كرد و يوسف ، اگر برهان پروردگار خويش را نديده بود روى به دو كرده بود » ( 12 : 24 ) ، گفتهاند كه يوسف يعقوب را ديد در حالى كه لب خويش را مىگزيد . بعضى گفتهاند جبرئيل را ديد كه مىگويد : تو كارى مىكنى ، با اينكه در نزد پروردگارت نوشته شده كه تو از پيامبرانى . محمد بن كعب قرظى ، روايت كرده كه گفت : يوسف نوشتهاى به زبان سريانى بر روى ديواره ديد كه نوشته بود : « به زناكارى نزديك مشويد كه كارى است زشت و راهى است بد » ( 17 : 34 ) . بعضى گفتهاند شهوت يوسف از سر انگشتان او بيرون آمد و از اين روى است كه هر كدام از [ اسباط ] ده فرزند داشت مگر يوسف كه او را نه فرزند بود ، چرا كه شهوت وى درهم شكسته شده بود . در مورد آيهء « و از نزديكان او يكى گواهى داد » ( 12 : 26 ) ، گفتهاند كه كودكى بود در گاهواره و به پاكى دامن يوسف گواهى داد . در آيهء « و دستهاشان را بريدند » ( 12 : 50 ) ، گفتهاند تا آنگاه كه يوسف امتناع ورزيد و ايشان نمىدانستند . و در مورد آيهء « كارى كه دربارهء آن نظر مىخواستيد ، انجام گرفت » ( 12 : 41 ) ، گفتهاند كه آن دو مرد ( كه خواب ديده بودند ) ادعاى ديدن رؤيا كرده بودند و چيزى در خواب نديده بودند و اين تأويل در حق ايشان روى داد و در آيهء « پيمانهء شاه را جستجو مىكنيم » ( 12 : 72 ) ، گفتهاند كه يوسف با چيزى بر روى آن پيمانه مىزد و صدا طنين مىافكند و او مىگفت : اين پيمانه به من مىگويد كه شما برادر پدرى خويش را دزديدهايد و فروختهايد . و در آيهء « از يك در داخل مشويد بلكه از درهاى مختلف درآييد » ( 12 : 67 ) ، آمده كه وى از چشم زخم هراس داشت . و در آيهء « اين پيراهن مرا ببريد و بر چهرهء پدرم افكنيد تا بينايى خويش باز يابد » ( 12 : 93 ) ، آمده كه آن پيراهن ، پيراهن حيات بود كه آدم از بهشت با خويش آورده بود و خداوند آن را بعد بر اندام ابراهيم پوشانيد و به ارث به يعقوب رسيد و او همچون تعويذى آن را بر تن يوسف كرد . و در مورد آيهء « من هرگز از اين زمين بيرون نمىروم تا پدرم به من دستورى دهد يا خداوند دربارهء من داورى كند [ كه اوست بهترين داوران ] » ( 12 : 80 ) ، گفتهاند كه گويندهء اين سخن يهوذا بود كه چون در خشم مىشد موى بر اندام او برمىخاست و خون از آن مىچكيد و چون صيحه مىزد هر زن آبستن كه فرياد او را مىشنيد فرزند سقط مىكرد و تا فرزندى از فرزندان يعقوب او را لمس نمىكرد از خشم فرو نمىنشست . يك بار كه يهوذا در خشم شد و فرياد برآورد يوسف ، منشا فرزند خويش را دستور داد تا دست بر روى او بگذارد و او چنين كرد و يهوذا آرام گرفت و يهوذا گفت : همانا در اين