مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
441
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
ميان ابراهيم و ايشان ماجراها روى داد تا اين كه گفت : شرمتان باد از آنچه از غير خدا مىپرستيد آيا خرد نمىورزيد . گفتند « او را بسوزانيد و خدايان خويش را يارى كنيد ، اگر مىكنيد » ( 21 : 68 ) . پس آتشى بزرگ افروختند ، و ابراهيم را در آن افكندند و خداوند اين آتش را بر او برد و سلام گردانيد و او را فرمان داد تا از سرزمين بابل به شام مهاجرت كند و دين خود را نجات دهد . زادگاه او دهكدهاى بود در سواد كوفه كه به نام كوثا ربّا خوانده مىشد . سپس به حرّان رفت و لوط فرزند برادرش هاران بن آزر نيز به همراه او بود و ساره دختر برادرش هاران ، كه زيباترين زنان جهان بود ، عقيم بود ، همراه او بود . بعضى گفتهاند ساره دختر عمويش لوهر بن ناحور بوده است . وهب معتقد است كه دستهاى ، در روز به آتش افكنده شدن ابراهيم به وى ايمان آوردند از جمله هاران و شعيب و بلعم و با وى مهاجرت كردند . سپس از حرّان به سوى سرزمين فلسطين مهاجرت كرد و به حدود مصر گذر كرد و فرعون مصر در آن روزگار صاروف بن صاروف برادر ضحاك بود و بعضى گفتهاند كه وى غلامى از آن نمرود بن كنعان بود كه بر مصر فرمانروايى داشت . مىگويند نام وى سنان بن علوان ، برادر ضحاك بوده است و او كوشيد تا ساره همسر ابراهيم را از وى غصب كند و ابراهيم از وى هراسان شد و گفت كه اين خواهر من است . قصدش خواهر دينى و تشابه بود . بعضى گفتهاند كه اين سخن در شمار سه سخنى است كه ابراهيم بر زبان رانده و همانها باعث شده است كه وى در روز رستاخيز از شفاعت كردن محروم باشد . در حديث آمده است كه ابراهيم سه بار دروغ گفته است كه هر يك از آنها با اسلام سازگار نيست . نخست سخن او دربارهء ساره كه خواهر اوست و ديگر اينكه گفت من بيمارم و گفتار ديگرش در مورد بتها كه بزرگ ايشان آنها را شكست . گويند فرعون پس از آيات و نشانههايى كه از خداوند ديد ساره را رها كرد و نعمت و مال و كنيزكى كه از اسيران جرهم نزد ايشان بود ، به ساره داد و به دو گفت : بگير اين اجر توست و آن كنيزك به نام هاجر ناميده شد . در حديث آمده كه پيغمبر فرمود : « هر گاه مصر را گشوديد با اهل آن به نيكى رفتار كنيد ، چرا كه ايشان « رحم » و « ذمّه » دارند » و مقصودش از رحم جنبهء مادرى هاجر بود و مقصود از ذمّهء جنبهء مادرى ماريه . پس ابراهيم به فلسطين برگشت و در آنجا ساكن شد و دامها و نعمتها و غلامان او بسيار شدند و مزرعهء حبرون را خريدارى كرد ، همان جا كه قبر او و قبر اسحق و يعقوب و ساره و رفقا و ليا در آنجاست . اما ابراهيم به علت رغبتى كه بديشان داشت به بچهدار شدن ميل نداشت . ساره به ابراهيم گفت : مىبينم كه ترا فرزندى نيست . اين كنيزك را بگير و با او همخوابه شو شايد فرزندى از او نصيب ما شود . و آن كنيزك به اسماعيل