مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
424
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
كه ايشان معتقدند وى در چهارصد و شصت سالگى مبعوث شد و پس از غرق هفتاد سال زيست . بسيارى از آنها كه معتقد به طبيعت هستند جايز مىدانند كه در روزگار گذشته عمر مردمان درازتر و جسم ايشان بزرگتر از روزگار ما باشد و ايشان برآنند كه تا حكم غالب از آن ستارهء زحل باشد ، عمرها درازتر و قامتها بلندتر است و هنگامى كه به ستارهء مشترى رسيد به كاهش مىرسد ، چرا كه مشترى فروتر از آن است و همچنين اين عمل ادامه دارد تا به روزگار ما برسد و ايشان جايز مىدانند كه عمر مردمان از اين هم كه امروز هست كوتاهتر شود و آن هنگامى است كه به گفتهء ايشان حكم از آن ماه باشد و ديگر بار به گونهء نخستين باز مىگردد . پس صحيح است كه به كوتاهترين و ناقصترين وضع برسد و اگر هم اين سخن درست باشد خداوند فاعل آن است از رهگذر اين اسباب كه آنها را مؤثر قرار داده است . اگر كسى به چنين چيزى آرامش يابد پس به آنچه در كتابهاى خداوند آمده و پيامبران گفتهاند و قرون و امتها شاهد آن بودهاند ، آرامش و سكون يافتن سزاوارتر است . با اين همه هيچ امتناعى ندارد كه نوعى از انواع يك جنس نسبت به چيزى كه از خصايص آن جنس است اختصاصى داشته باشد و مردم از شناخت علت آن ناتوان باشند ، مانند خواص معدود و معهودى كه علت آنها پنهان است و هيچ كس از راز آن آگاهى ندارد . آيا فلاسفه در دعويهاى استدلال نماى ( فشارات ) خود نمىگويند كه فلك زندهاى است گويا ، گوشت است و خون ، پس چرا بقا در مورد او روا باشد و در مورد هم حكمان او روا نباشد ؟ آيا اركان ( عناصر ) چيزهاى متضادى نيستند ؟ و با همه اختلاف و تضادشان آيا باقى نيستند ؟ آيا انسان چيزى است جز اخلاط چهارگانه ؟ با اين همه اينان همداستاناند بر اينكه به موجب طبيعت ، بر طبق عللى كه ياد كردهاند ، جايز نيست كه بر صد و بيست سال يك ساعت هم افزوده شود و ما خود ديدهايم و ديگران نيز ديدهاند چيزى كه خلاف آن را ثابت مىكند ، حال اگر افزونيى اندك ، نسبت به آنچه در طبيعت هست ، روا باشد چرا افزونى بسيار جايز نباشد ؟ با اينكه مسلمانان از اين گونه دلايل - با بودن اخبار خداوند و پيامبرش و آگاهى ايشان از قصور دانش خويش نسبت به رازهاى كار خداوند در آفرينش و چيرگى قدرت او بر ايشان - بىنيازند و آنچه دربارهء عمرها گفتيم دربارهء قامتها و امتها نيز هست ، آنچه دربارهء اندازهء درازترى و كوتاهترى گفته شده است ، جايز مىنمايد كه حكم كنيم به طولانيتر از آن حدى كه توهّم مىشود ، تا برسد به اندازهاى كه در داستان آدم آمده است . صحيح اين است كه چنان قامتى مانند نخل دراز قامت است و چه بسيار نخلها كه از اندازهء بالاى يك مرد كوتاهتر است و هر گاه بر آن افزوده شود درازتر مىنمايد و آنچه به اندازهء شصت ذراع نقل شده است ممكن است