مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

213

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

عامى است و صاحب رأى و نظر نيست در چيزهايى نهانى ، جوياى دلايل آشكار مىشود و اين خود محال است . درست به مانند آن كس كه بخواهد چيزى را كه قابل رؤيت نيست ببيند و يا چيزى را كه قابل شنيدارى نيست بشنود يا آنچه را كه شنيدنى است ببيند يا آنچه را كه ديدنى است بشنود . و هر كس از نفس خويش انصاف داده باشد هر كدام از دانستنيها را به جاى خويش قرار مىدهد و از موهوم به وهم اكتفا مىكند و از محسوس به حس و از مدلول عليه به دلالت . » و به جان خودم سوگند ، كه ايجاد اين جوهرها و عرضها ، بيرون هيچ سابقه‌اى ، در وهم ، قابل تصور نيست . ديگر آنكه وجود حادث بىمحدث قابل تصور نيست و چون دو صورت همسان و همانند باشند بايد آن را كه داراى دليلى شايعتر است و به حق نزديكتر ، پذيرفت ، زيرا براهين بر حدوث بيشتر دلالت دارند و قدم جهان امرى است موهوم و برهان بر آن از مقتضيات وهم است . دليل بر اينكه جهان حادث است ، و نه قديم آنگونه كه اينان پنداشته‌اند ، و اينكه هر چيز در آن هست ، پيش از آن چيزى حادث وجود داشته ، اين است كه اگر چنين بود لازم مىآمد كه آنچه از جنبش و آرام و شب و روز وجود دارد - يا مثلا شخص خاصى كه موجود است - وجود نداشته باشد ، زيرا كه آنچه در وجود و عدمش نهايتى ندارد ، محال است كه به تناهى و انقضاء حدوث و تهى شدن ، توصيف شود . و نيز به دليل اينكه هر چه را آغازى نيست ، روا نيست كه دوّمى براى آن در نظر گرفته شود و همچنين وجود سوّمى از براى آنچه كه دوّمى ندارد و نه وجود چهارمى از براى آنچه سوّمى ندارد و بر اين قياس . همچنان كه آنچه در آينده پايان‌ناپذير است محال است كه آن را به انقضا توصيف كنيم و بگوييم كه روزى منقطع خواهد شد . همچنين است نظر آن كس كه پنداشته است كه حوادث پيوسته جارى است و اين جريان آغازى ندارد . در پاسخ اين چنين كسى گوييم اين امر حادث در حال و اكنون ، از سه حالت بيرون نيست : يا اين امر ، همان نخستين حادث است يا بعد از حادث نخستين است و يا نه نخستين حادث است و نه پس از نخستين حادث . حال اگر همان نخستين يا پس از نخستين باشد ، به هر حال حادث نخستين ثابت شده است و اگر بگوييم نه حادث نخستين است و نه حادث پس از نخستين ، اين سخن فسادش ظاهر است ، درست مثل اينكه بگويد چيزى كه چيزى نيست . اگر روا بود تصور چيزى كه آن را آغازى نباشد ، پس روا بود وجود عشرات بىآنكه آحادى در ميان باشد و همچنين وجود مآت بىآنكه عشراتى در كار باشد و نيز وجود آلاف بىآنكه مآتى وجود داشته باشد ، چرا كه كار دو از يك به وجود مىآيد و كار سه از دو . آيا نمىبينى كه اگر گوينده‌اى بگويد : گياه از زمين نرويد مگر آنگاه كه آسمان ببارد و آسمان نمىبارد مگر آنگاه كه ابرى شود و آسمان ابرى نخواهد شد مگر آنگاه كه بخار در هوا جريان يابد و بخار در هوا جريان نخواهد يافت مگر آنگاه كه بادها به جنبش