ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )
41
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )
مردم عمر را ستايش مىكردند و فضايل او را بر مىشمردند . عمر در جواب مردم گفت : كسى را كه شما به او حيله مىزنيد ، شخصى خودخواه است . سوگند به خدا ، دوست داشتم در حالى كه به دنيا آلوده نشده باشم از آن بيرون روم ، و به اندازهء كفاف از آن بهرهمند شوم . چنان كه در آغاز ورود به كار خلافت چنين بود . به خدا سوگند اگر تنها همين يك روز از آن من بود و در آن خورشيد هرگز طلوع نمىكرد حاضر بودم آن را در برابر هراس روز قيامت بدهم . مردم در پاسخ عمر گفتند : امير المؤمنين ، سرزنشى بر تو نيست . عمر گفت : اگر كشته شدن بد باشد ، ابو لؤلؤ مرا كشت . مردم گفتند : اگر اين چنين باشد ، خداوند تو را پاداش نيك دهد . عمر گفت : شما را نبينم در اين كار ، به حال من غبطه خوريد . سوگند به خدا ، كه جان عمر در دست اوست ، نمىدانستم كه غلامى به من حمله خواهد كرد . دوست دارم از اين واقعه جان سالم به در برم ، و اين حادثه نه به نفع من و نه به ضرر من باشد . و خير آن به همراه شر آن از بين مىرفت . على بن ابى طالب وارد شد ، عمر گفت : على ، آيا با فردى كه از شما باشد و از شما خشنود باشد اين چنين مىكنند ؟ على گفت : ابو لؤلؤ از گروه ما نيست و ما نيز خشنود به اين كار نبودهايم . دوست دارم خداوند از عمر ما بر عمر تو افزايد . سر عمر در بغل پسرش عبد الله بود . عمر به پسرش گفت : صورتم را بر روى زمين بگذار . عبد الله چنين نكرد . عمر نگاهى به پسرش كرد و گفت : بىمادر ، صورتم را بر زمين بگذار . عبد الله نيز صورت عمر را بر زمين گذاشت . عمر گفت : واى بر عمر و بر مادر عمر اگر خداوند عمر را نبخشد . عمر ، عبد الله بن عباس را فرا خواند ، زيرا وى را دوست مىداشت و او را به خود نزديك مىساخت و از او حرف شنوى داشت . عمر به ابن عباس گفت : گمان مىكنم من مرتكب گناهانى شده باشم ، ولى دوست دارم يك موضوع را براى من روشن كنى و آن اين كه آيا قاتل من از ميان مردم است و مردم از كارى كه وى كرده است خشنود هستند يا خير . ابن عباس براى تحقيق در بارهء اين موضوع بيرون آمد . هر كسى را كه مىديد ، در حال گريه بود . گويى مردم يكى از عزيزان خود را از دست دادهاند . ابن عباس برگشت و عمر را از آنچه ديده بود آگاه گردانيد .