ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )
40
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )
نيز پيرو پيامبر ( ص ) و ابو بكر بود . اين وضعيت همچنان ادامه داشت تا اين كه خدا آنچه را در نزد خود براى او برگزيده بود ، اختيار كرد . كشته شدن عمر بن خطاب عمرو بن ميمون گويد : روزى كه عمر بن خطاب زخم خورد ، من حضور داشتم . چيزى كه مانع مىشد من در صف اول نماز قرار گيرم ، هيبت وى بود . عمر وقتى به صف اول مىرسيد تكبير مىگفت و اگر مردى را مىديد كه از صف جلوتر و يا عقبتر ايستاده است ، با شلاق او را مىزد . اين كار وى مانع از آن مىشد كه من در صف اول قرار گيرم . موقع نماز صبح بود و سپيده دم تازه بر آمده بود . ابو لؤلؤ كه غلام مغيرة بن شعبه بود از وى شكايتى داشت . از اين روى وقتى نزد عمر رسيد با سه ضربه عمر را زخمى كرد . من شنيدم كه عمر مىگفت : اين سگ را بگيريد ، او مرا كشت . مردم هجوم آوردند ، بعضى فرياد مىكشيدند : اين سگ را بگيريد . مردى از پشت عمر آمد و وى را در آغوش گرفت . مردم همين طور موج بر مىداشتند تا اين كه گويندهاى گفت : بندگان خدا ، نماز را دريابيد ، خورشيد بر آمد . عبد الرحمن بن عوف گامى پيش گذاشت و با دو سوره از كوچكترين سورههاى قرآن نماز را به پايان برد . عمر را به خانه بردند ، در اين ميان شش يا هفت نفر در اثر درگيرى كشته شدند . مردم به طرف عمر آمدند و عمر گفت : ابن عباس ، بيرون رو و در ميان مردم ندا كن ، آيا مردمى كه از كسى خشنود باشند با او چنين رفتار مىكنند ؟ ابن عباس بيرون آمد و ندا در داد . مردم در پاسخ مىگفتند : پناه بر خدا ، ما از اين كار هيچ گونه آگاهى نداشتيم . طبيبى را بر بالين عمر آوردند ، طبيب از عمر پرسيد : چه آشاميدنى را دوست دارى ؟ عمر گفت : نبيذ . مقدارى نبيذ به او نوشانيدند . ولى پس از مدتى كوتاه ، از زخمهاى وى بيرون آمد . مردم گفتند به او شير بنوشانيد ، شير نيز از زخمهاى وى بيرون آمد . طبيب وقتى كه وضعيت را چنين ديد گفت : چيزى ديگر نمىدانم ، هر كارى كه توانستم انجام دادم . كعب الاحبار وارد شد و گفت : « امير المؤمنين ، آنچه از جانب خدا بر تو نازل شد ، حق همان است ، ترديد مكن . » ( سورهء بقره ، آيهء 147 ) تو را آگاه مىكنم كه شهيد مىشوى . عمر گفت : من كجا ، شهادت كجا ، حال آن كه من در جزيرة العرب هستم ؟