ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

391

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

از تو باعث سرزنش دشمنان است ، يا آرى بگو كه ثمره‌اى به دنبال داشته باشد و يا اين كه نه بگو و از روى خوشرويى باشد . وقتى نامهء مرد عرب به دست رشيد رسيد گفت : اين مردى است كه از روى ناچارى نزد من آمده است ، او را داخل گردانيد . آن گاه گفت : مرد عرب ، نيازت را بگو . مرد عرب گفت : نياز من ، نيازهاى ديگرى دارد . رشيد گفت : همهء آنان را برآورده مىكنم . مرد عرب گفت : سگى بده تا به وسيلهء آن شكار كنم . رشيد خنديد و گفت : قبول مىكنم . مرد عرب گفت : اسبى بده تا سوار آن شوم . رشيد گفت : قبول مىكنم . مرد عرب گفت : خدمتكارى مىخواهم كه اسبم را تيمار كند . رشيد گفت : قبول مىكنم . مرد عرب گفت : كنيزى مىخواهم كه شكار را بپزد و به من بخوراند . رشيد گفت : فرمان مىدهم دو كنيز به تو بدهند ، يكى مونس تو باشد و ديگرى از تو پذيرايى كند . مرد عرب گفت : اينها خانه‌اى نيز مىخواهند . رشيد گفت : خانه‌اى نيز مىدهم . مرد عرب گفت : زمينى مىخواهم تا در آن زراعت كنم . رشيد گفت : يكصد جريب زمين حاصلخيز نيز به تو خواهم داد ، و يكصد جريب زمين باير . مرد عرب گفت : يا امير المؤمنين زمين باير چيست ؟ رشيد گفت : زمينى است كه بايد روى آن كار كنى تا آباد شود . مرد عرب گفت : من از تو يك ميليون جريب از زمين‌هاى دايىهايم كه در حجاز هستند مىخواهم . رشيد خنديد و گفت : قبول مىكنم ، آيا خواسته‌هاى تو تمام شد ؟ مرد عرب گفت : فقط يك خواستهء ديگر دارم . رشيد گفت : بگو تا بدهم . مرد عرب گفت : بگذار تا سر تو را ببوسم .