ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

351

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

مرد گفت : آيا اجازه مىدهى كه پشت تو را ببينم ؟ عبد الرحمن گفت : چه قصدى دارى ؟ مرد گفت : به خدا سوگند تو پادشاه اندلس هستى . پشتت را نشان بده ، عبد الرحمن پشت خود را نشان مرد داد ، مرد نگاهى به پشت عبد الرحمن كرد و گفت : فرار كن ، فرار كن ، به خدا سوگند تو پادشاه هستى . بيرون رو ، ما نيز همراه تو هستيم . عبد الرحمن گفت : اين آگاهى را از كجا به دست آوردى ؟ مرد گفت : از عموى تو مسلمة بن عبد الملك . عبد الرحمن گفت : به خدا سوگند ، آگاهانه سخن گفتى . من روزى نزد پدرم معاويه بودم ، هشام در آن روز خليفه بود ، پشت مرا نگاه كرد و به پدر بزرگم هشام در حالى كه گريه مىكرد . گفت : يا امير المؤمنين ، اين كودك پادشاه مغرب خواهد بود . هشام گفت : ابو سعيد ، چه چيزى تو را به گريه انداخت ؟ آيا براى اين فرزند گريه مىكنى ؟ پدرم گفت : به خدا سوگند بر زنان و كودكان بنى اميه گريه مىكنم ، آنان به جاى طلا و نقره روزى زنجير بر دست خواهند داشت . هشام گفت : آيا زمان نابودى پادشاهى بنى اميه فرا رسيده است ؟ مسلمة گفت : به خدا سوگند آرى ، ولى اين كودك آنان را آباد خواهد كرد ، او به طرف غرب خواهد رفت و پادشاه آن جا خواهد شد . مرد گفت : اين اموال را از من بگير ، و با كسانى كه مورد اعتماد تو هستند بيرون برو . عبد الرحمن گفت : به خدا سوگند ، در اين زمان من به هيچ كس اعتماد ندارم . عبد الرحمن بيرون رفت و به مغرب رسيد . پس از مدتى ابو العباس بنى اميه را گرد آورد و فرمان داد تا همهء آنان را بكشند ، در اين ميان از عبد الواحد بن سليمان بن عبد الملك درگذشت ، وى در دوران خود از عباد و زاهدين و برترين قريش بود . پس از مدتى ابو العباس به عموى خود سفاح نوشت كه كسى از بنى اميه را به قتل نرساند مگر اين كه امير المؤمنين را آگاه گرداند . اين اولين مورد اعتراض ابو العباس بر عمويش سفاح بود . كشته شدن سليمان بن هشام عيسى بن عبد البرّ روايت مىكند ، سليمان بن هشام ، نيكوكارترين مردم نسبت به ابو العباس بود ، زيرا سليمان در برابر قحطبه ايستادگى و عليه مروان نيز قيام كرد . روزى سليمان و ابو العباس در حال شوخى و خنده بودند ، مردى غير عرب كه از آن