ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )
342
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )
ابراهيم گفت : آن اموال را به عروه آزاد شدهء محمد بن على تحويل دهيد . آنان نيز چنين كردند . يحيى بن محمد با آنان بود و از آنان پرسش كرد ، كار شما چيست ؟ و براى چه آمدهايد ؟ آنان يحيى را از كار خود آگاه نكردند و موضوع يحيى را با ابراهيم در ميان گذاشتند . ابراهيم در پاسخ آنان گفت : از او دورى كنيد ، او كم خرد است و سست رأى . يحيى بن محمد نزد ابراهيم رفت و گفت : من بدهكارم ، اگر بدهكارى مرا ندهى ، كار تو را با عبد العزيز بن عمر در ميان مىگذارم . عبد العزيز در آن موقع به مناسبت مراسم حج در مكه بود ، ابراهيم ، 5 هزار درهم به يحيى داد . گويند ، ابو مسلم نيز در آن موقع در مكه بود و ياران وى به تازگى از زندان آزاد شده بودند ، ياران ابو مسلم به وى اطلاع دادند كه ابراهيم مولاى اوست . وقتى ابو مسلم از اين موضوع آگاه شد ، به سليمان گفت : من كار شما را استوار كردم ، تو بر مردم حاكم باش و به سوى خراسان برو . ابو مسلم ، قبل از اين كه يارانش را بر گرداند نزد ابراهيم رفت ، ابراهيم وى را مردى تيزبين و با خرد يافت ، از اين روى به يارانش چنين نوشت : من او را به خراسان گماشتهام . وقتى ابو مسلم كار خراسان را در دست گرفت ، خراسانيان سخن وى را قبول نكردند ، و به مكه رفتند . ابو مسلم نيز به اطلاع ابراهيم رساند كه مردم خراسان وى را نپذيرفتند . ابراهيم به مردم خراسان گفت : من ابو مسلم را برگزيدهام ، از او پيروى كنيد و سخنش را بشنويد . پس از آن ابراهيم به ابو مسلم گفت : يا ابو عبد الرحمن ، تو مردى از خاندان ما هستى ، وصيت و سفارش مرا خوب به خاطر بسپار ، يمنيان را در نظر بگير زيرا كار خلافت بدون آنان راست نيايد ، مردم ربيعه را نيز در نظر گير ، زيرا آنان نيز همراه يمنيان هستند ، اما در مورد قبيله مضر ، آنان دشمنان نزديك هستند ، در كار آنان اگر دچار شك و شبههاى شدى ، آنان را بكش . ابو مسلم گفت : اى امام ، اگر مردى را بيابم كه در مورد او شك و شبههاى داشته باشم ، او را به زندان مىافكنم تا اطمينان حاصل كنم . ابراهيم گفت : هرگز ، شمشير در برابر شمشير ، هيچ دشمنى را باقى مگذار . ابراهيم پس از آن به شيعيان چنين گفت : هر كس كه از من پيروى مىكند ، بايد از ابو مسلم نيز پيروى كند و هر كس او را به كنارى زند ، مرا به كنار زده است . پس از آن ابراهيم به ابو مسلم گفت : اگر مىتوانى در خراسان ، عربى را زنده نگذارى ، چنين كن ، هر پسر بچهاى كه به سن 15 سال رسيده است و در كار او مشكوك هستى ، او را از