ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )
338
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )
اين دو پسرش است . محمد بن على اين سخن را شنيد برگشت و گفت : به خدا سوگند ، من على رغم نظر تو چنين چيزى را مىبينم . هشام خندهاى كرد و گفت : پير مرد ما را ناراحت كرد . خلافت وليد بن يزيد و فتنههايى كه خلافت را تهديد مىكرد وليد بن يزيد كه پس از هشام به خلافت رسيد ، روشى ناپسند داشت و بر خاندان و مردم قريش بسيار سخت مىگرفت ، وى كارهاى بزرگى را بدون مشورت با بزرگان وارد خلافت كرد و خونهاى بسيار ريخت و بسيارى از حرامها را حلال كرد . آغاز خلافت وى در سال 126 هجرى بود . وليد هنگامى كه كار خلافت را در دست گرفت ، در پى بزرگان لشكر فرستاد و چون آنان آمدند ، به هيچ يك از آنان اجازه ورود نداد ، زيرا وى در آن موقع مشغول لهو و لعب خود بود . يكى از لشكريان كه خالد نام داشت ، بر اثر بيمارى درخواست كرد تا به وى اجازه مرخصى داده شود ، آن گاه به دمشق رفت و يك ماه در آن جا اقامت كرد . وليد به وى چنين نوشت : امير المؤمنين پنجاه ميليون برابر تو علم و آگاهى دارد ، همراه با فرستاده من نزد من بيا . خالد نيز در پى عدهاى از همراهيان مورد اعتمادش فرستاد ، يكى از آنان عمارة بن ابو كلثوم بود ، خالد نامهء وليد را براى آنان خواند ، به آنان گفت : نظر خودتان را بيان كنيد . آنان گفتند : وليد مورد اعتماد نيست ، به نظر ما به شهر دمشق وارد شو ، و خزانه دولتى را بگير و هر كس را كه مىخواهى به عنوان خليفه معرفى كن ، مردم همراه تو هستند ، دو نفر از ما با تو به مخالفت بر نخواهند خاست . خالد به آنان گفت : چطور ؟ آنان گفتند : ما فرار مىكنيم . خالد گفت : اين كه مىگوييد كسى ديگر را براى كار خلافت بخوانم ، من دوست نمىدارم كار تفرقه به دست من آغاز شود ، و اين كه مىگوييد خزانه دولتى را تسخير كنيم ، در حالى كه شما به من اعتماد نداريد ، اما اين كه گفتيد فرار كنيم ، به خدا سوگند من هرگز از مرگ نمىترسم ، الان نيز سن من زياد است و عمر خود را كردهام ، ولى قبول مىكنم ، و از خداوند يارى مىطلبم . كشته شدن خالد بن عبد الله قسرى خالد بن عبد الله قسرى ، نزد وليد بن يزيد كه در لشكرگاه بود رفت ، ولى وليد نه وى را ديد و نه با وى سخنى گفت . تا اين كه پسر يحيى بن زيد بن على بن حسين را از خراسان آوردند ، مردم گرد آمدند و وليد نيز مجلسى را تشكيل داد . خالد نزد پردهدار وليد آمد و گفت :