ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

326

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

جرير گفت : يا امير المؤمنين اين اموال از كجا آمده است ؟ عمر گفت : به خدا سوگند ، اين تمام دارايى من است ، در صورتى كه با اين كار خود را به سختى مىاندازم . جرير گفت : يا امير المؤمنين ، به خدا سوگند ، اين دوست داشتنىترين مالى است كه تا كنون به دست آورده‌ام . گويند ، جرير پس از گفتن اين سخنان بيرون رفت . مردم او را ديدند و پرسيدند : چه ديدى ؟ جرير گفت : از نزد خليفه‌اى آمده‌ام كه به فقيران مىدهد و به شاعران نمىدهد ، ولى من از او راضى و خشنود هستم . آمدن خوارج نزد عمر بن عبد العزيز ابن حنظله گويد ، عمر مرا و عون بن عبد الله را نزد خوارج فرستاد كه در حيره عليه خليفه قيام كرده بودند . بزرگ خوارج ، مردى از بنى شيبان بود كه به او شوذب مىگفتند ، عمر نامه‌اى براى خوارج فرستاده بود . خوارج دو نفر از ياران خود را به همراه ما فرستادند و نزد عمر بن عبد العزيز آمديم ، و او را از اين كه دو نفر از خوارج بيرون دار الاماره مىباشند با خبر كرديم . عمر گفت : آنان را خوب بگرديد تا آهن يا چيز ديگرى همراه خود نداشته باشند ، چنين كرديم ، آن دو نفر را نزد عمر آورديم ، وقتى كه نزد عمر آمديم سلام كرديم و نشستيم . عمر به آن دو گفت : چرا عليه ما قيام كرده‌ايد ؟ يكى از آن دو كه مردى عرب بود گفت : ما منكر عدل و سيرهء پسنديده تو نيستيم ، ولى ميان ما و تو موضوعى است ، اگر آن را بپذيرى ما از تو هستيم و تو از ما ، و اگر آن را نپذيرى نه تو و نه ما . عمر گفت : آن موضوع چيست ؟ مرد گفت : با خاندان خود به مخالفت برخيزى ، آنان را ظالم و ستمگر بخوانى و اعمال آنها را ستمگرانه ، اگر گمان مىكنى كه تو بر حق هستى و آنان بر باطل ، آنان را نفرين كن و از آنان دورى بجوى . عمر گفت : شما مردم را راحت نمىگذاريد به آنان حمله مىكنيد و خود را نيكو كار مىخوانيد ، ولى شما اشتباه مىكنيد و گمراه شده‌ايد و حق را رها كرده‌ايد ، در مورد دين براى من بگوييد ، يكى است يا دو تا .