ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )
325
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )
باران نداريم / آيا تلاش و فتنهاى كه نازل شده است ، به ياد آورم / يا آنچه را كه از حوادث پيرامون مىدانم / پس از تو ديگر به تنگدستى و بردگى نخواهم افتاد / در زندگى خود فراز و نشيب بسيارى ديدهام / چيزى كه اكنون حاضر و آماده است ، شخص را در صحرا كمك مىرساند / و آنچه كه در شهرها نصيب ديگران مىشود به ما نمىرسد / در يمامه پير زنانى هستند كه وضعيت پريشانى دارند / و يتيمانى كه از گوش و چشم بهره چندانى ندارند / تو را كسى كه نا اميد است مىخواند / زندگى او همچون زندگى جنيان و آدميان درهم و بر هم و تاريك است / تو اگر آنان را رها كنى ، آنان ديگر پناهى ندارند / آنان را از اين مصيبت بزرگ رهايى بخش / آن پير زنان نيازهاى خود را دريافت كردند / اين پير مرد نيز نيازهايى دارد / خليفه خداوند ، چگونه در مورد ما فرمان خواهد داد / نه به سوى شما مىآييم و نه در خانه منتظر هستيم / تو بزرگوارى و روش تو هدايت يافته است / هواى نفس خود را ترك مىكنى و شب هنگام قرآن مىخوانى . گويند عمر گريه كرد و اشك از ديدگانش جارى شد و گفت : نيازهاى خود را بيان كن . جرير گفت : هيچ يك از خلفاى پيشين دعوت مرا رد نمىكردند . عمر گفت : چگونه ؟ جرير گفت : چهار هزار دينار و مركب و لباسهايى رنگارنگ . عمر گفت : تو از فرزندان مهاجران هستى ؟ جرير گفت : نه . عمر گفت : تو از فرزندان انصار هستى ؟ جرير گفت : نه . عمر گفت : آيا تو نيازمندى از نيازمندان مسلمانان هستى ؟ جرير گفت : آرى . عمر گفت : براى استاندار شهر تو مىنويسم هر آنچه را كه به ديگر فقيران مىدهد به تو نيز پرداخت كنند . جرير گفت : يا امير المؤمنين ، من از اين طبقه والاتر هستم . گويند ، جرير با اين سخنان قصد بيرون رفتن كرد . عمر گفت : او را بر گردانيد . وقتى كه جرير برگشت عمر گفت : چيزى نزد من باقى مانده است . گويند ، عمر چهار دينار به جرير داد .