ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

319

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

وفات سليمان و خلافت عمر بن عبد العزيز خالد بن ابى عمران روايت مىكند ، سليمان در صفر سال 99 بيمار شد و در آن بيمارى از دنيا رفت . عمر بن عبد العزيز در بيمارى سليمان نزد وى رفت ، سليمان كودكان خود را فرا خواند ، و به آنان شمشيرهايى داد تا به كمر خود ببندند ، شمشير بر روى زمين كشيده مىشد ، سليمان گفت : هر كس كه داراى پسران بزرگى باشد رستگار شده است . عمر گفت : خداوند چنين نمىگويد . سليمان گفت : خداوند چه گويد ؟ عمر گفت : خداوند گويد : « هر آينه پاكان رستگار شدند ، آنان كه نام پروردگار خود را بر زبان آوردند و نماز گزاردند . » ( اعلى ، آيهء 14 و 15 ) . سليمان گفت : مىخواهم تو را به عنوان خليفه معرفى كنم ، تا پس از من كارها را بر عهده بگيرى . عمر گفت : من نيازى به اين كار ندارم . سليمان گفت : براى چه ؟ عمر گفت : من خواهان اموال آنان نيستم ، وقتى كه خواهان اموال آنان نباشم ، بر پشت آنان نخواهم زد . سليمان گفت : بايد بپذيرى . عمر گفت : براى چه ؟ عبد الملك فرزندان بسيارى دارد ، از من درگذر ، خدا نيز از تو در خواهد گذشت . سليمان گفت : به غير از تو كسى را به خلافت بر نخواهم گزيد . عمر گفت : چه چيزى تو را به اين كار وا داشته است ؟ سليمان گفت : در خواب ديدم كه كسى مىگفت : عمر بن عبد العزيز براى تو همچون سپر و محافظ است . تو را به همين دليل برگزيده‌ام ، وقتى تو را برگزينم تو سپر و محافظ من در روز قيامت خواهى بود . و به آن واسطه از آتش جهنم خواهم گريخت ، پس از تو نيز يزيد به خلافت مىرسد زيرا بزرگ‌ترين فرزند عبد الملك است . عمر گفت : اين كارى است كه من توانايى آن را ندارم ، چطور من متولى اين كار شوم در حالى كه در ميان امت محمد ( ص ) بهتر از من نيز وجود دارد . سليمان گفت : در خاندان اميه و عبد شمس كسى را بهتر از تو نمىشناسم . عمر گفت : اگر در خاندان اميه و عبد شمس بهتر از من وجود نداشته باشد ، در خاندان عبد مناف و خاندان هاشم بهتر از من وجود دارد .