ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

320

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

سليمان گفت : اين چنين نيست . عمر گفت : در خاندان تيم و عدى نيز بهتر از من وجود دارد . در حالى كه زمين خداوند پر است از كسانى كه بهتر از من مىباشند . سليمان گفت : منظور تو قاسم و سالم هستند ؟ عمر گفت : آرى ، منظورم آن دو نفر هستند . سليمان گفت : دو مرد صالح و نيكوكار را معرفى كردى ، ولى آنان براى پادشاهى خوب نيستند و پادشاهى نيز براى آنان خوب نيست ، زيرا اين روزگار ، روزگار قاسم و سالم نيست ، اين روزگار ، دورهء پادشاهى و شمشير است . پادشاهى همچون مرگ مىباشد ، كه گوسفندان از دست آن در امان نيستند . عمر گفت : خداوند ياريگر است ، و خير خواه كسى است كه خواهان اوست . سليمان ساكت شد ، و گمان كرد عمر آنچه را از او خواسته شده پذيرفته است . پس از آن سليمان كاغذى خواست و با دست خود كه مىلرزيد فرمان خلافت را به نام عمر و پس از آن براى يزيد صادر و آن نامه را مهر كرد . عمر شكى نداشت كه خلافت به نام ديگرى رقم خورده است . سليمان ، رجاء بن حيوه را فرا خواند و به او گفت : اين نامه را بگير ، در اين نامه من خليفه را معين كرده‌ام ، قريشيان و سران لشكر را گرد آورد و به آنان بگو اين نامه ، عهد و پيمان من است ، هر كس كه نام او در اين نامه آمده است ، پس از من به عنوان خليفه بايد مورد حمايت قرار گيرد . هر كسى اين عهد نامه را نقض كرد ، پاسخ او را با شمشير بدهيد . سليمان دستش را به سوى آسمان بلند كرد و گفت : خدايا ، گناهان من بزرگ است و سنگين ، اما در مقابل عفو و بخشش تو كوچكند ، اى كسى كه گناهان او را ضررى نمىرسانند ، از من درگذر ، گناهان مرا ببخش ، و آنچه را كه بين من و خلق تو گذشته است بپذير ، هرطور كه خواهى آنان را خشنود كن ، اى بخشنده‌ترين بخشندگان . خدايا ، مرا مىشناسى و بر ضمير من آگاهى ، خدايا مرا ببخش و مرا مورد رحمت خود قرار ده . پس از آن زبانش بند آمد ، و توان سخن گفتن از دست داد و بىهوش شد . رجاء گويد ، من همراه عمر بيرون رفتم و به او گفتم ، به نظر من تو خليفه هستى . عمر گفت : گمان نمىكنم . به او گفتم : چه بسا شخصى همچون سليمان كسى به غير از تو را برگزيده باشد . عمر گفت : به گمان من سليمان براى دو نفر وصيت كرده است ، قاسم و سالم .