ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )
306
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )
سليمان گفت : بلى ، آن را بردار . موسى نيز برخاست و سر فرزندش را برداشت و در پارچهاى كه به همراه خود داشت قرار داد و آن را نيز در ميان سفرهاى پيچيد . خالد بن ريان گفت : موسى ! پيراهنت را جمع كن . موسى آگاه شد و گفت : خالد ! تو را چه به اين كار ؟ سليمان گفت : او را رها كن ، آنچه با او كرديم ، او را بس است . وقتى كه موسى رفت ، سليمان گفت : او را رها كن ، او همچنان كسانى را دارد كه يارىاش كنند . موسى رو به حبيب بن ابى عبيده كرد و با او سخنان درشتى گفت . پس از مدتى سليمان از كارهاى عبد العزيز به صورت حقيقى آگاه شد ، و دريافت كه آن سخنچينىها باطل بوده و عبد العزيز در پى خلع امير المؤمنين نبوده است ، گروهى را نزد موسى فرستاد و از او خواست تا نيازهاى خود را بيان كند ، و از طرف ديگر جريمههايى را كه بر موسى بسته بود بخشيد . روزى موسى نزد سليمان آمد در حالى كه سليمان بر پشت بام رفته بود تا هلال اول ماه را ببيند . سليمان با ديدن موسى گفت : اگر از او بپرسيد ، شما را از ديدن ماه با خبر خواهد ساخت . وقتى كه موسى نزديك آمد و سلام كرد ، سليمان گفت : آيا هلال را ديدى ؟ موسى گفت : آرى يا امير المؤمنين . و با دست اشاره به ماه كرد ، مردم نيز به همان قسمت كه موسى اشاره كرد نگاه كردند و هلال ماه را ديدند . وقتى كه موسى نشست گفت : به خدا سوگند من از هيچ يك از شما تيزبينتر نيستم ، ليكن از همهء شما آگاهترم . موسى بيرون رفت ، يزيد بن مهلب او را ديد . يزيد گفت : يا ابو عبد الرحمن ، تو زيركترين مردم هستى ، بيا تا دست تو را در دست سليمان بگذارم . موسى گفت : ابو خالد ، آيا نمىدانى كه هدهد وقتى كه در آسمان پرواز مىكند آب را مىبيند . آيا با وجود اين كه پسرم را كشته است او را بپذيرم و با او همكارى كنم ؟ تو و سليمان همچون يك ديگر هستيد . سليمان روزى بيرون رفت در حالى كه خود را به انواع زيور و زينت آراسته بود ، موسى بن نصير نيز با او بود ، حدود هزار رأس گوسفند كه به عنوان غنيمت آورده شده بود ، از روبروى آنان در حركت بود ، سليمان با ديدن آنها تعجب كرد ، رو به موسى كرد و گفت : آيا هرگز همچون گوسفندانى ديدهاى ؟