ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )
30
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )
گفت : سبحان الله ، چيزى را ادعا كرده است كه از آن او نيست ، قنفذ برگشت و سخنان على را به آگاهى ابو بكر رسانيد . وى نيز بار ديگر گريهاى طولانى كرد . عمر برخاست و گروهى نيز با وى آمدند ، تا اين كه به در خانهء فاطمه رسيدند . فاطمه وقتى آگاه شد چه كسانى پشت در هستند ، با صداى بلند چنين گفت : پدر ، رسول خدا ( ص ) ، چه چيزهايى كه پس از تو ، از فرزند خطاب و ابو قحافه ديدم . مردم وقتى صدا و گريهء فاطمه را شنيدند ، گريه كنان برگشتند ، نزديك بود قلبهاى آنان پاره و جگر آنان تكه تكه شود . اما عمر و عدهاى باقى ماندند ، آنان على را از خانه بيرون آوردند و وى را نزد ابو بكر بردند . به على گفتند : بيعت كن . على گفت : اگر بيعت نكنم چه مىكنيد ؟ در پاسخ وى گفتند : در اين صورت سوگند به خدا ، گردن تو را خواهيم زد . على گفت : در اين صورت بنده خدا و برادر رسول خدا ( ص ) را مىكشيد . عمر گفت : بنده خدا را مىكشيم ولى برادر رسول خدا ( ص ) را هرگز . ابو بكر ساكت بود و سخنى نمىگفت ، كسى در آن ميان گفت : آيا او را فرمان نمىدهى كه با تو بيعت كند . ابو بكر گفت : تا زمانى كه فاطمه در كنار اوست او را مجبور بر اين كار نمىكنم . على كنار قبر رسول خدا ( ص ) آمد و در حالى كه فرياد مىكشيد و گريه مىكرد چنين مىگفت : برادر ، اين مردم مرا ضعيف و كوچك نگه داشتهاند و نزديك بود مرا بكشند . عمر به ابو بكر گفت : بيا تا نزد فاطمه برويم ، ما او را به خشم آوردهايم . آن دو آمدند و از فاطمه اجازهء داخل شدن به خانه را خواستند ، فاطمه به آن دو اجازه نداد . آن دو نزد على رفتند و با او سخن گفتند . على آنان را نزد فاطمه آورد . وقتى كه نشستند ، فاطمه صورتش را به سوى ديوار گرفت . سلام كردند ولى فاطمه پاسخ سلام آنان را نداد . ابو بكر آغاز به سخن كرد و گفت : محبوبهء رسول خدا ( ص ) ، سوگند به خدا ، نزديكان رسول خدا ( ص ) در نزد من از نزديكان خود ، عزيزترند ، تو از عايشه در نزد من محبوبتر هستى ، من دوست مىداشتم روزى كه پدرت رحلت كرد من به جاى او از دنيا مىرفتم . آيا مىانديشى من فضل و برترى تو را نمىشناسم ، و در عين حال تو را از ميراث رسول