ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )
238
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )
ابو معشر گويد : يزيد وقتى كه هوا تاريك شد بيرون آمد . در حالى كه دو شمع يكى در دست راست و يكى در دست چپ گرفته بود و لباسى زرد رنگ بر تن داشت كه قسمت جلوى آن همچون زره بود . بالاى منبر رفت و پس از حمد و ستايش پروردگار به مردم شام چنين گفت : عثمان بن محمد در نامهاى براى من نوشته است مردم مدينه فرزندان اميه را بيرون كردهاند . به خدا سوگند اگر آسمان بر زمين مىافتاد براى من دوست داشتنىتر بود تا شنيدن اين خبر . معاوية بن ابو سفيان به يزيد چنين وصيت كرده بود : هنگامى كه مشكلى براى قومت پيش آمد با اعور بنى مرّه مشورت كن ، يعنى با مسلم بن عقبه . گويند در همان شب يزيد ، خواستار مسلم بن عقبه شد . مسلم خود را به يزيد معرفى كرد . يزيد گفت : سى هزار مرد جنگى سواره آماده كن . گويند : معقل بن سنان اشجعى نزد مسلم بن عقبه آمد ، مسلم به او گفت : امير المؤمنين از من خواسته تا به همراه سى هزار مرد جنگى سواره به مدينه بروم . معقل گفت : چنين كارى را نپذير . مسلم گفت : هرگز . معقل گفت : پس سوار فيل نر يا ماده شو . مسلم قبل از اين كه از شام بيرون رود بيمار شد . يزيد به ديدار مسلم آمد و گفت : من نزد تو آمدهام تا تو را به مدينه بفرستم ، اين وصيت امير المؤمنين معاويه است . حال كه بيمار هستى ، كسى ديگر را مىفرستم . مسلم گفت : تو را به خدا سوگند مىدهم ، مرا از اين كارى كه خدا خواسته است محروم نكن . مسلم هنوز از بيمارى خود بهبود نيافته بود كه براى خود تختى آماده كرد تا با آن به مدينه برود . عدهاى از مردان مسلم او را با همان تخت بر دوش گرفتند تا اين كه به سرزمينى به نام بتراء رسيدند . مسلم از اين كه آنان در سرزمين بتراء فرود آيند جلوگيرى كرد تا اين كه سرانجام در سرزمين حاجزه فرود آمدند و مسلم كسى را با اين پيام به سوى مدينه فرستاد : امير المؤمنين براى شما سلام دارد ، شما ريشه و قوم و خويش او هستيد . تقواى الهى پيشه كنيد و آنچه را مىشنويد پيروى كنيد . شما در هر سال دو بخشش از من دريافت مىكنيد . يكى در تابستان و ديگرى در زمستان . بر من است كه قيمت گندم را نزد مردم شام و شما مردم به يك قيمت نگه دارم . هر هفت ساع گندم به يك درهم فروخته مىشود . عمرو بن سعيد عطاياى شما را دريافت داشته است و با آن براى خود بندهاى خريدارى كرده است .