ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

224

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

جابر بن عبد الله انصارى كه قادر بر ديدن جايى نبود سخنى را از قول پيامبر ( ص ) براى لشكريان شام روايت كرد . پيامبر ( ص ) فرموده بود : هر كس مدينه را بترساند قلب مرا ترسانده است . لشكريان شام مىخواستند او را بكشند ولى مروان مانع كار آنان شد . مروان او را به خانه‌اش برد و در خانه را بر روى وى بست . مسلم بن عقبه دستور داد كه اسيران را گرد آورند و آنان را ببندند ، و پس از آن آنان را به بيعت يزيد فرا خواند . اولين كسى كه بيعت كرد مروان بن حكم بود و پس از وى بزرگان بنى اميه . پس از آن نزد بزرگ قبيله بنى اسد آمدند كه نامش يزيد بن عبد الله بن زمعه بود . از وى خواستند تا بيعت كند ولى او نپذيرفت در نتيجه گردن وى را با شمشير زدند . لشكر شام نزد معقل بن سنان كه در روز فتح مكه ، پرچم رسول خدا ( ص ) را در دست داشت ، آمدند ، از وى پرسيدند آيا تشنه هستى ؟ او نيز گفت : آرى . به دستور مسلم بن عقبه به او آب دادند . مسلم بن عقبه به او گفت : به خدا سوگند اين آب هيچ گاه از مثانهء تو بيرون نمىآيد ، مسلم فرمان داد تا گردن او را زدند . عده كشته‌شدگان قريش و انصار و مهاجران و سرشناسان ، دو هزار و هفتصد نفر و از ديگر مردمان ده هزار نفر به غير از به حساب آوردن زنان و مردان بوده است . مردى وارد خانهء ابن ابى كبشه انصارى شد در حالى كه زنى در آن خانه وضع حمل كرده بود ، مرد به آن زن گفت : آيا در خانه چيزى دارى كه من ببرم ؟ زن گفت : به خدا سوگند چيزى ندارم . مرد پريد و كودك را از دست زن گرفت و آن كودك را به شدت به ديوار زد كه در نتيجه مغز آن كودك بر زمين ريخت . گويند ، هنوز مرد شامى بيرون نرفته بود كه نيمى از صورتش سياه شد ، به طورى كه مردم او را به عنوان ضرب المثل براى يك ديگر نقل مىكردند . از ابو معشر نقل شده است كه روزى در بازار شام مردى به من برخورد كرد و گفت : اهل كجايى ؟ من در پاسخ او گفتم : اهل مدينه‌ام . مرد گفت : تو از مردمى ناپاك هستى . من به او گفتم : سبحان الله ، رسول خدا ( ص ) آن شهر را پاك ناميده است و تو آن را ناپاك مىدانى . با گفتن اين سخن مرد آغاز به گريه كرد و گفت : من زمانى همراه معاويه مىجنگيدم ، بعد