ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

20

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

عده‌اى گفتند ، ابو بكر تو چه نظرى دارى ؟ او گفت : از رسول خدا ( ص ) شنيدم كه مىگفت ، هر جا كه پيامبرى در گذشت ، همان جا دفن مىشود . مردم در پاسخ ابو بكر گفتند : سوگند به خدا كه از اين سخن خشنود هستيم و سخن قانع كننده‌اى گفتى . عباس بن عبد المطلب ، على را ديدار كرد و گفت : پيامبر ( ص ) در بستر مرگ است ، از پيامبر ( ص ) بپرس اگر خلافت از آن ماست ، اين موضوع را روشن كند ، و اگر از آن ديگران است ، براى ما وصيت به نيكى كند . وقتى كه رسول خدا ( ص ) درگذشت ، عباس به على بن ابى طالب گفت : دستت را بگشا تا با تو بيعت كنم ، در اين صورت خواهند گفت ، عموى رسول خدا ( ص ) با پسر عموى رسول خدا ( ص ) بيعت كرد ، اهل بيت تو نيز با تو بيعت مىكنند ، و اين بيعت جايى گفته نخواهد شد . على گفت : مگر چه كسى به غير از ما خلافت را خواهان است ؟ عباس با ابو بكر ديدار كرد و گفت : آيا رسول خدا ( ص ) تو را به چيزى وصيت كرد ؟ ابو بكر در جواب عباس گفت : نه . عباس ، عمر را ديدار كرد و گفت : آيا رسول خدا ( ص ) تو را به چيزى وصيت كرد ؟ عمر در جواب عباس گفت : نه . عباس به على گفت : دستت را بگشا تا با تو بيعت كنم و اهل بيت تو نيز با تو بيعت مىكنند . سرگذشت سقيفه ابن عفير از ابى عون از عبد الله بن عبد الرحمن انصارى روايت مىكند ، وقتى كه پيامبر ( ص ) رحلت كرد ، انصار گرداگرد سعد بن عباده گرد آمدند و به او گفتند : رسول خدا ( ص ) رحلت كرد . سعد به فرزندش قيس گفت : من به علت بيمارى نمىتوانم سخنانم را به مردم برسانم . از من بشنو و سخنان مرا به آنان برسان . سعد سخن مىگفت و فرزندش قيس آن سخنان را با صداى بلند تكرار مىكرد تا مردم بشنوند . بعضى از گفته‌هاى وى چنين بود : گروه انصار ، شما در اسلام داراى سابقه‌اى هستيد كه براى هيچ يك از قبايل عرب چنين سابقه‌اى نيست . رسول خدا ( ص ) بيش از ده سال در ميان قوم خويش بود ، ولى از قوم او مگر عده‌اى اندك كسى به وى ايمان نياورد . سوگند به خدا ، قوم او بر اين كه مانع كار او شوند قادر نبودند . دين وى را نشناختند و پيامبر را نيز نتوانستند از خود دور كنند . تا اين كه خداوند برترى را براى شما خواست و فضيلت را به سوى شما راند و به اين نعمت « مخصوص » تان كرد و ايمان به خدا و به رسول